شاید خیلی ها خوشحال باشن که چند روز رو تعطیلن. شاید اگه کسی جای من می بود و یکشنبه و پنج شنبشم تعطیل میبود و چهار روز تعطیلی پشت سر هم داشت کلی خوشحال بود و اینجا داشت ورجه وورجه میکرد اما من کلا به تعطیلی زیاد الرژی دارم.
از دیروز ظهر که از دانشگاه اومدم مثل چی رفتم توی خودم
حوصله هیچ بنی بشری رو ندارم جز جناب دندووونه
( که قراره توی ادامه مطلب در موردش بنویسم)
خلاصه از دیروز عصر نشستم امتحان بیوشیمی هفته ی دیگم رو خوندم
ایمنی کارخونه رو هم مرور کردم
. اما وقتی قراره دیشب با دوستام بهم خورد اعصابم بیشتر ریخت بهم. نه از اینکه بد قولی شد و شام نرفتیم و اینا از اینکه از ظهر هی سر خودم رو گول مالیدم و هواسم رو پرت کردم به امید اینکه شب میخوام برم دو سه ساعت بیرون و کلی خوش بگذره ولی وقتی یک ساعت به قرارمون همه چی بهم ریخت ناراحت شدم نه از دست دوستم و نامزدش از دست این پیش بینی نکبت که همیشه من هر طوری فک کردم برعکسش اتفاق افتاده.
دلم میخواست به دندووونه
بگم این چند روز رو بیاد اینجا پیشم اما خوب دفتر و دانشگاه و جابه جایی که امروز داشتن، بهم اجازه نداد همچی درخواستی بکنم
.
حالا من موندم و چهار روز تعطیلی که وقتی بهش فک میکنم حالم بد میشه. باید برای خودم یه سرگرمی دست و پا کنم؟؟؟ کسی پیشنهادی نداره؟؟؟؟؟؟؟
بعدا نوشت مهم:
فک کنم چند باری گفتم که زن بابا دارم و این بار هم میگم که زن بابای من یه دختر پنج ماهه الان داره.
راستش این چند روز که توی خونه بودم فهمیدم که زن بابام خیلی داره سر داداشیا داد میزنه و وقتایی که من خونه هستم چنین چیزی نیست!!!
داداش کوچیکه ی من اخلاق بسیار بسیار شکننده ای داره. به طوری که روزایی که مامان میرفت بیمارستان و یا برای شیمی درمانی می رفت تهران داداش کوچیکه هم راهیه بیمارستان میشد.
از نظر روحی هم که هر سه تامون بعد از فوت مامان ریختیم بهم. تا اینکه این خانوم اومد.
این چند وقته بد جوری داره با داداشیا حرف میزنه. مخصوصا کوچیکه. همش سرش داد میزنه و حس میکنم اگه از ترس من نبود (سر این قضیه ) می گرفت میزدش. حتی وقتایی که بچش رو بغل میکنه و باهاش بازی میکنه سری میره از کوچیکه میگیره و میگه دست بهش نزن ( فقط به خاطر یه بار که کنار کوچیکه بود و توی حالت نشسته نتونست خودش رو کنترل کنه و افتاد و کلی گریه کرد ایشون فک میکنه تقصیر کوچیکه بوده)
دارم دیوونه میشم. باز می ترسم یه اتفاقی بیافته و یه بلوای دیگه به وجود بیاد. این چند وقتم نمیخوام زیاد با دندووونه تماس بگیرم ( همون قضیه پست رمز دار) برای همین به راهنمایی احتیاج دارم. با این آدم چه طوری رفتار کنم؟؟؟؟ چرا اینطوریه؟؟؟؟ می ترسم به خدا می ترسم توی روحیه کوچیکه تاثیر بد بزاره.