روزها میگذره

میاد و میره و من غرق شدم توی روزمرگی.

یه روزمرگی که شیرینه ولی گاهی وقتا تلخ میشه انقد که میگردم تا یه حبه خاطره ی شیرین پیدا کنم و اون تلخی رو از یاد ببرم.

صبحها تقریبا 7 بیدارم.

یه لیوان چای یه تیکه نون و پنیر و بعدشم ساکم رو میندازم روی دوشم و میرم به سمت باشگاه

از ساعت 8 تا 10 نهایت 10:30 رو توی باشگاه سپری میکنم و بعدش قدم زنان برمیگردم خونه . توی راه خودم رو دعوت میکنم به یه تره بار گردی حسابی. دونه دونه میوه ها رو سوا میکنم و یه نیم کیلو سبزی خوردن میخرم و میام خونه

درو که باز میکنم دخمل شیطون و چشم گردالوی خودم میاد استقبالم و میچرخه دورم تا خریدارو بزارم روی کانتر و برم لباس عوض کنم توی این فرصت هم دخملی خریدهارو بو میکشه که یه وقت چیزی جدید وارد خونه نشه و از چشم اون دور بمونه.تا وقتی هم که دوش بگیرم میشینه پشت در تا بیامو باهاش بازی کنم.

بعدشم که سرگرم کارهای خونه و جابه جا کردن خریدها میشم و با دخملی سبزی پاک میکنیم. کارهارو در هر حال تقسیم میکنیم. من سبزی پاک میکنم دخملی نظارت میکنه. من خریدارو جابه جا میکنم دخملی نگا میکنه. خریدارو میشورم و اون دو قدمی من میشینه و هر وقت نگاش میکنم زل میزنه تو چشمم و میو میکنه

عصر هم مشغول تهیه شام میشم. تا واسه فردای همسری هم ناهار اماده کنم.

اینطوریی روزامو میچرخونم و راضیم.

اومم از درس هم غافل نشدم. یه نگاهکی میندازم. ولی خوب نمیدونم چرا اون جدیتم از بین رفت. شاید بس که شنیدم کو کار؟ بخونی که چی وقتی کار نیست.

 نوستالژی این روزهای ما دهه 60 ها بدجور زیر پوستم رو شاداب و سر زنده کرد.

موفق شدیم با خانوم دوست بریم سینما و بشینیم به تماشای مدرسه ی موشها. هر چند واسه منی که ته دهه 60 دنیا اومدم و اون مدرسه موشهارو سالها بعد از همسری پگ کاملش رو هدیه گرفتم و نشستم دیدم یکم سخت بود برقراری ارتباط اما بازم برام شادی اورد و خوشحالی. یک ساعت و نیم خنده ی سرمستانه و شاداب.

شاید جالبیش به این باشه که یه بچه به فاصله ی چند صندلی از ما از مامانش میپرسید پس کی تموم میشه که بریم خونه؟؟؟؟ دیدن کپل و نازنجی و دم باریک و گوش دراز واسه ماها شیرین بود و مارو پرت میکرد به بچگیها. ولی فک نکنم انقد که کودکای درون ما دهه 60 هارو خوشحال کرد نتونست با دهه 80 . 90 ها رابطه برقرار کنه.

 

 


برچسب‌ها: روزانه ها , سینماگردی

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 22:3 | نویسنده : دردووونه |
بازم 28 مرداد

عین همه ی روزای دیگه ی سال قدم زنان اومد تا رسید به روز تولد داداش های من

داداشای کوچولوی من بزرگ شدن و امسال تولد 19 سالگی بزرگست و 13 سالگی کوچیکه.

هووم روزا داره میاد میره . هر سال بزرگ و بزرگتر میشن و کنارش ما هم پیرتر

خداروشک که بزرگه راه زندگیش رو درست داره میره و خوشحالم از انتخابش چه توی درس چه توی زندگی و چه روحیه خوب و  مودب که به پدرم و نوع تربیتش افتخار میکنم

کوچیکه که فسقلی و گردالوی خونه است و بدجور داره دلبری میکنه با اون شیکم گرد و قلنبه اش و خوشحالم از اینکه نسبت به پارسال مستقلتر شده و اعتماد به نفسش بالا رفته و خداروشکر که توی درس و زندگی داره یه مسیر خوب و درست رو پیش میره

 

خوشحالم از داشتن پدر مهربونی که همیشه و همیشه شعارش بوده درس بخونید تا افتخارش واسه من باشه و موقعیت های خوب زندگی واسه خودتون. خوششحالم از بابت داشتن این خانواده.

 

راستش این روزها یا بهتره بگم از 24 مرداد مشغول درس هستم. هووم

دارم میخونم برای ازمون ارشد

هرچند ته دلم خیلی هم خوب پیش بینی نمیکنه این درس خوندن رو اما امیدوارم

راستش پشیمونم که چرا سال 90 وقتی فارغالتحصیل شدم برای ارشد شرکت نکردم که حالا بعد از سه سال وقتی درسارو میخونم مخصوصا ریاضی و زبان و اصول مهندسی رو هیچی یادم نیست. پشیمونم چرا اون موقع که بار علمیم بالاتر از الان بود نخوندم. 

نمیدونم. به هر حال دارم میخونم. دعا کنید.

پ.ن: بیشتر از یکماهه که باباهه رو ندیدم. دلم غم داره دلم بابامو میخواد و بوسیدن لپای تپلش رو. یا داداش کوچیکرو وقتی سر به سرش میزارم حتی خواهر ناتنی کوچولو با اون زبون درازش رو یا داداش بزرگه رو دلم برای خونه امون تنگ شده و عجیب اینکه با این دل تنگی یه طوری خودمو اروم میکنم چون اصلا نمیتونم از همسری دور باشم. عجیبه ها.

پ.ن 2: دعا کنید برای من که بشینم عین ادم درس بخونم. دلم تغییر و تحول میخواد. میخوام درس بخونم چون میدونم زندگیم به درس خوندنم وابسته است.

 


برچسب‌ها: سالگرد های بیاد ماندنی , درس خوندن

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 19:23 | نویسنده : دردووونه |
تولدم خیلی روز پیش بود

هوم نمیدونم چرا اصلا ذوق و شوقی برای روز تولدم نداشتم شاید چون نمیخوام بزرگ بشم و این اولین تولدم بود که خوشحال نبودم شاید به همین دلیله که انقد این نوشتن طول کشید.

شب تولدم یه دلخوری کوچیک بین من و همسری پیش اومد. که باعث شد هرکی بره دنبال کار خودش و سرش رو با یه چیزی گرم کنه منم داشتم واسه خودم توی دنیای اینترنت میگشتم که یهو همسری با یه جعبه ظاهر شد و کادوی تولدم رو بهم داد.

اینم از کادوی امسال من

یادتونه که گوشیم رو مهر ماه پارسال ازم دزدیدن ( اون هم کادوی تولد 23 سالگیم بود) و توی این چند ماه من با گوشی ایفون همسری کار میکردم تا اینکه دوباره من از همسری یه گوشی با برند محبوبم رو کادو گرفتم و بسیار بسیار خوشحال شدم و ذوق زده شدم و کلی بوسش کردم و این گوشی باعث شد یادمون بره دلخور بودیم.

 روز تولدم هم مهمونی شام خانواده ی سه نفره ی همسری اومدن اینجا و برام تولد گرفتن و خوش گذشت کلا

منوی غذام هم سوپ و بادمجون لقمه ای و قیمه و شیرین پلو بود

 


برچسب‌ها: روزانه ها , سالگردهای بیاد ماندنی

تاريخ : شنبه هجدهم مرداد 1393 | 10:21 | نویسنده : دردووونه |
همیشه وقتی مرداد شروع میشد من کلی ذوق داشتم

 

روزشماری میکردم تا رسیدن روز تولدم 

امروز مرداد شروع شد 

اما اصلا حال خوبی ندارم. 

نمیدونم ولی اولین سالی هست که از رسیدن مرداد خیلی خوشحال نشدم 

نمیدونم شاید تا روز تولدم حالم خوب بشه 

 

پ.ن: برای خودم سرگرمی درست کردم. یه سری کارای کوچولوی نمدی برای روی یخچالم درست کردم که عاشقشون هستم. شاید عکسشو گذاشتم

پ.ن2: دیشب خواب دیدم که تعبیرش میشد هدیه ای گرانبها دریافت میکنید. فک کنم به کادوهای تولدم ربط داره. ایشالله که خوابم زودی تعبیر بشه. خخخخ


برچسب‌ها: روزانه ها

تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 21:6 | نویسنده : دردووونه |
این مدت بعد از مسافرت اتفاق خاصی نیافتاد

به غیر از اینکه من سرکار نمیرم دیگه

توی خونه سرم با دخملی گرمههههه

و عاشق گذران روز توی خونه ی کوچولوم هستم

کمتر از 20 روز به تولد 25 سالگیم مونده

و نمیدونم چرا برعکس هر سال امسال دلم غم داره

نمیدونم شاید نمیخوام بزرگ شم.

دلم میخواد برگردم و بنویسم.

دلم انگیزه میخواد واسه نوشتن

توی ذهنم یه ایده ی خوب دارم

ایشالله که عملی میشه و با شماها در میونش میزارم.


برچسب‌ها: روزانه ها

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:22 | نویسنده : دردووونه |
در یک اقدام یهویی تصمیم گرفتیم با خاله ی همسری و مادربزرگه راهی سراب بشیم.

مسافرت 4 روزه ای که همین نیم ساعت پیش تموم شد و سرتاسر سفر بهمون خوش گذشت.

با یه سفر نامه ی پر از عکس برمیگردم.

الان اومدم که دلیل غیبت این روزهام رو بگم.

 

پ.ن: امشب بازم سالگرد عروسی ماست. خخخ خیلی خوشحالم.


برچسب‌ها: سفرنامه ی دردووونه بانو

تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 20:20 | نویسنده : دردووونه |
موندم کدوم یکی از این تاریخا رو بزارم واسه سالگرد عروسیم.

امشب رو که سالگرد قمری عروسی هست و شب میلاد امام زمان عج 

یا دوم تیر رو که عروسی اولی بود؟

یا 13 تیر رو؟

نتیجه اینکه همه ی اینا رو جشن میگیریم.

سالگرد قمری عروسیمون مبارک عشقمممممممممم

 

پ.ن: پارسال این موقع داشتیم توی سالن قر میدادیم و خوشحال و شاد واسه خودمون میخندیدیم.

یادش بخیر چرا هر چی بزرگتر میشیم روزها انقد سریعتر میگذره؟

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: سالگرد های بیاد ماندنی

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | 21:57 | نویسنده : دردووونه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.