تبليغاتX
روزانه های دردووونه و دندووونه

نمی دونم چی بگم. اینقد گریه کردم که صدام در نمیاد. اینقد با خودم حرف زدم که دیوونه شدم! تنهایی بده!

 مخصوصا وقتی که نیاز باشه کسی کنارت باشه اما نباشه.

نمیخوام کسی رو ناراحت کنم. می زارمش توی ادامه مطلب اما بدون رمز.

ااینطوری کسایی که دوست دارن ناراحت نشن می تونن نخونن. باید می نوشتم تا سبک شم! معذرت میخوام اگه می خونید و ناراحتتون میکنم

سه شنبه نوشت: ممنونم که اومدین و با حرفاتون آرومم کردین. تا جایی که تونستم و وقتم اجازه داد جواب کامنتها رو دادم از اینجا هم داد میزنم که ازتون ممنونم که با حرفاتون اینقد بهم کمک کردین. مرسی

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:20 توسط دردووونه |

دوستان سلام ببخشید که ننوشتم و نگرانتون کردم راستش میخوام برای روز ۶ دی دومین سالگرد مامانم بنویسم.

نگران نشید من خوبم . آقامون اینا و بچه هام هم خوبن!!!

به همتونم سر میزنم فقط یه مشکلی که هست چیزی واسه گفتن ندارم بهم حق بدین نزدیک سالگرد مامان شدم و پرت شدم توی خاطرات دو سال پیش. خاطرات روزای آخری که مامان بودش و من هنوزم سرزنده و شاد سعی داشتم مامانم رو بخندونم! حال و هوای سرد و خونه ی ساکت و من با این اوضاع روحی خراب و شروع شدن ایام محرم و مریضیه داداش کوچیکم که هی بغض میکنه و میگه اگه مامان بود من مریض نمی شدم بیشتر داره اذیتم می کنه و نبود مامان رو به رخم میکشه! میام قول میدم با کلی عکس از ایام محرم شهرمون! چه طوره؟؟؟؟ 

 

پ.ن: الان دندووونه باهام تماس گرفت و گفت! آیت الله منتظری در گذشت! روحش شاد!!!!

شوکه ام!! 

 

بعدا نوشت:  خواستم هنر دستم رو ببینید برای همین از کاردستی  جدید که برای کوچیکه توی دوساعت درست کردم عکس انداختم که بزارم اینجا! جالبه الان دیدم جناب شست محترم پا از اینکه هنر نمایی دستم فقط توی عکس باشه خوششون نیومده و تشریف آوردن توی عکس ودارن بای بای میکنن!! گفتم بدونین اون پایین عکس سوسک نیست شست پای راست بندس!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:56 توسط دردووونه |

سلام. اوووم خوب بعد سلام میگن چه طوری؟؟؟؟ من باید بگم چطورید دوستان گلم؟؟؟؟

نمی دونید بابت دلگرمیهاتون توی پست قبل چقد خوشحال شدم و ازتون واقعا مچکرم!!!

اینکه اینجا رو دارم خیلی خوبه. می تونم راحت حرفام رو بزنم مخصوصا منی که بارها و بارها نوشتن رو تجربه کردم و یه زمانی اهل قلم بودم!!!!! جدی میگم باور نمیکنین؟؟؟ یه مدت می نوشتم و یه خانوم معلمی داشتیم توی دوران راهنمایی که می برد برام توی یه مجله چاپ میکرد به اسم مستعار راح.یل!! البته من با خاطره ی خیلی بدی نوشتن رو بوسیدم و گذاشتم کنار! اصلا بیخیال بگذریم ! یادش می افتم اعصابم خورد میشه.

از اونجایی که بنده آخر شانس اورجینال و همچی بگی نگی زرشک هستم ( شانسمو میگم)  دوشنبه همین هفته امتحان میان ترم ریاضی 2 دارم . بعدشم که میان ترم 150 صحفه ای مبانی کامپیوتر دارم و بعدترشم اینکه من سرما خوردم بسی خفن ناک و دارم با تب و لرز و ابریزش بینی  و گلودرد کشتی میگیرم! چه خاکی به سرم بریزم با یه عالمه فرمول مشتق و انتگرال و دیفرانسیل که یادم رفته و دو تا در میون نصفیشونو بلدم؟؟؟؟

تنها کار مفید این دو سه روزم پختن آش دندونی  برای نی نی زن بابام( همون بحث خواهر ناتنی و اینا)  بودش( خرم دیگه آدم نمیشم! تا گفت بلد نیستم من دست به ملاقه شدم و براش پختوندم اونم چی یه دیگ گنده آش دندونی ) تمام فرمول ها رو هم نوشتم روی G5 تا فردا دوساعتی رو که صرف رفت و برگشتم به دانشگاه میشه رو با خوندنشون پر کنم و بتونم یه طورایی این فرمولهای فراموش شده رو دوباره بیارم سر جاشون و این مغز فراموشکارم رو هم یه ادب درست و حسابی بکنم!

 

همین دیگه گفتم بنویسم یه ذره از حال و هوای پست قبل در بیاین!!!  

 

پ.ن: روی کلمات مهم کلیک کنید!!!!

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 19:3 توسط دردووونه |

امروز روز بدی بود. پر بود از تنهایی !

 اولین بار بود که از سکوت خونه عصبانی بودم و به زمین و زمان و مسخره گی فکر و ذهن خودم فحش میدادم.

فک میکردم نمیره بیرون خواستم امروزم رو باهاش تقسیم کنم. خواستم حس کنم تنها نیستم اما مثل همیشه که پیش بینی هام برعکس در میاد این دفعه هم همونطوری شد!  نشد اونی که من میخواستم.

سهم امروز من یه عالمه بغض، یه عالمه عصبانیت، یه گوشی موبایل که یکبار زنگ خورد، دو تا لیوان چایی، دو سه تا شکلات achachi ، یه تیکه مرغ و کوکوی سبزی دیشب، یه مقدار هم آجیل بود. البته می تونید همه چی رو در نظر بگیرید به جز شادی و خنده رو. ( قربون قد و بالای تلویزیون برم که امروز اینقد مفرح بود همش سعی میکرد حال منو خوب کنه احمق!)

دفعه اول بود که از تنهایی بدم اومد. از مسخره شدن از سکوت مزخرف خونه. حتی از صدای همه ی اونایی که نعره میزدن و میخواستن کمکم کنن و داشتن با تمام وجود شیشه های خونرو می لرزوندن.

  خونمون امروز خیلی خفه بود. یه طورایی از صبح حس میکردم دستاش رو گذاشته روی گردنم و داره خفم میکنه مخصوصا این بغض لعنتی هم هی کمکش میکرد و میرفت که از چشام بزنه بیرون واما من  با لجبازی تمام نزاشتم اشکام سرازیر شه!

باورت میشه من از تنهایی طاقت نیاوردم و هوا که تاریک شد رفتم توی حیاط؟؟؟ یه ذره از چوبای توی زیر زمین رو آوردم و یه آتیش درست کردم و یه عالمه برگ خشک هم از تو باغچه جمع کردم  و دونه دونه برگارو انداختم روی آتیش و از سرمای هوا هم سگ لرز زدم اما کم نیاوردم و همونطوری نشستم به شعله های آتیش نگاه کردم و نمی دونم دود آتیش رفت توی چشام یا بغضه موفق شد که یهویی اشکام سرازیر شد.

چقد سخت بود امروز. چقد متنفر شدم از خودم. چقد متنفر شدم از اطرافیانم  چقد متنفرم از سکوت و تنهایی!

بزار اعتراف کنم کم آوردم. بزار اعتراف کنم با اینکه میخندم با اینکه مسخره بازی در میارم با اینکه هر جا میرم همرو به جنب و جوش میندازم توی دلم غم دارم. یه غم بزرگ که داره هرروز بزرگتر میشه و داره اذیتم میکنه. شده یه غده یه چیزی عین سنگ سفت!

یعنی کسی هست که بشینه به حرفای دل من بیچاره گوش بده؟؟؟؟ کسی هست که بی منت به حرفای من گوش بده ؟؟؟ کسی هست که وسط حرفام نپره ؟؟؟؟؟ کسی هست که توقعات من و برآورده کنه؟؟؟؟؟؟

 

به نظرتون من برم بمیرم بهترنیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

پ.ن: مطمئنم تنها گوش شنوای حرفای من این وبلاگ و شما دوستام!!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:9 توسط دردووونه |

شاید خیلی ها خوشحال باشن که چند روز رو تعطیلن. شاید اگه کسی جای من می بود و یکشنبه و پنج شنبشم تعطیل میبود و چهار روز تعطیلی پشت سر هم داشت کلی خوشحال بود و اینجا داشت ورجه وورجه میکرد اما من کلا به تعطیلی زیاد الرژی دارم.

از دیروز ظهر که از دانشگاه اومدم مثل چی رفتم توی خودم
 

حوصله هیچ بنی بشری رو ندارم جز جناب دندووونه ( که قراره توی ادامه مطلب در موردش بنویسم)

خلاصه از دیروز عصر نشستم امتحان بیوشیمی هفته ی دیگم رو خوندم ایمنی کارخونه  رو هم مرور کردم. اما وقتی قراره دیشب با دوستام بهم خورد اعصابم بیشتر ریخت بهم. نه از اینکه بد قولی شد و شام نرفتیم و اینا از اینکه از ظهر هی سر خودم رو گول مالیدم و هواسم رو پرت کردم به امید اینکه شب میخوام برم دو سه ساعت بیرون و کلی خوش بگذره ولی وقتی یک ساعت به قرارمون همه چی بهم ریخت ناراحت شدم نه از دست دوستم و نامزدش از دست این پیش بینی نکبت که همیشه من هر طوری فک کردم برعکسش اتفاق افتاده.

دلم میخواست به دندووونه Afro Hairبگم این چند روز رو بیاد اینجا پیشم اما خوب دفتر و دانشگاه و جابه جایی که امروز داشتن، بهم اجازه نداد همچی درخواستی بکنم.

حالا من موندم و چهار روز تعطیلی که وقتی بهش فک میکنم حالم بد میشه. باید برای خودم یه سرگرمی دست و پا کنم؟؟؟ کسی پیشنهادی نداره؟؟؟؟؟؟؟  

 

بعدا نوشت مهم:

فک کنم چند باری گفتم که زن بابا دارم و این بار هم میگم که زن بابای من یه دختر پنج ماهه الان داره.

راستش این چند روز که توی خونه بودم فهمیدم که  زن بابام خیلی داره سر داداشیا داد میزنه و وقتایی که من خونه هستم چنین چیزی نیست!!!

 داداش کوچیکه ی من اخلاق بسیار بسیار شکننده ای داره. به طوری که روزایی که مامان میرفت بیمارستان و یا برای شیمی درمانی می رفت تهران داداش کوچیکه هم راهیه بیمارستان میشد.

از نظر روحی هم که هر سه تامون بعد از فوت مامان ریختیم بهم. تا اینکه این خانوم اومد.

این چند وقته بد جوری داره با داداشیا حرف میزنه. مخصوصا کوچیکه. همش سرش داد میزنه  و حس میکنم اگه از ترس من نبود  (سر این قضیه ) می گرفت میزدش. حتی وقتایی که بچش رو بغل میکنه و باهاش بازی میکنه سری میره از کوچیکه میگیره و میگه دست بهش نزن ( فقط به خاطر یه بار که کنار کوچیکه بود و توی حالت نشسته نتونست خودش رو کنترل کنه و افتاد و کلی گریه کرد ایشون فک میکنه تقصیر کوچیکه بوده)

دارم دیوونه میشم. باز می ترسم یه اتفاقی بیافته و یه بلوای دیگه به وجود بیاد. این چند وقتم نمیخوام زیاد با دندووونه تماس بگیرم ( همون قضیه پست رمز دار) برای همین به راهنمایی احتیاج دارم. با این آدم چه طوری رفتار کنم؟؟؟؟ چرا اینطوریه؟؟؟؟ می ترسم به خدا می ترسم توی روحیه کوچیکه تاثیر بد بزاره.  

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:56 توسط دردووونه |

اینجا مال دردووونس یه دختر بیست ساله و دانشجو!
به تعدادی لینک جهت اضافه به پیوندهای وبلاگ نیازمندیم.
به تعدادی بسی بیشتر هم به نظر و بازدید کننده محترم.
لطفا در اسرع وقت با مدیر وبلاگ بتماسید.
پیشا پیش تشکر خود را ابراز می نمائیم.

Home
Email
Night Skin