X
تبلیغات
زیر یک سقف مشترک، با عشق

زیر یک سقف مشترک، با عشق
خاطرات .روزانه ها . اتفاقات و دغدغه های زندگی مشترک دردووونه و همسرش
قالب وبلاگ
راستش رو بخواید من دلم یه مدت هست که مرده.

البته نه از اون مرده های واقعی ها از این مرده ها که دراز کشیدن و خودشون رو زدن به مردن و هی لای یکی از چشماشونو باز میکنن که ببینن هواس بقیه بهشون هست یا نه

بعله ام همچی حسی دارم من 

15 اسفند رفتیم  دیار خودم. توی نمایشگاه بهاره شرکت کرده بودیم که ای تجربه ی خوبی بود ولی تا سر حد مرگ گاهی وقتا عصبانی میشدم.

27 اسفند برگشتیم خونمون. یعنی سه شنبه.

چهارشنبه صبح خونه تکونی رسمی ما شروع شد و پنج شنبه سه چهار ساعت مونده به سال تحویل خونه تکونی تموم شد.

باز اونجایی که ذره ای وقت نداشتم یه سفره ی هفت سین خیلی ساده چیدم و سال تحویل رو من و همسری و ترنج بانوکنار هم بودیم.

بعد از سال تحویل هم قابلمه ی رشته پلوی و مرغ رو زدم زیر بغل همسری و دخملی رو انداختم توی باکسش و زدم زیر بغلم و اینطوری شد که ما یکساعت بعد از سال تحویل شام رو کنار خانواده ی همسری خوردیم.

صبح روز اول عید به درست کردن خمیر برای تهیه شیرینی هام گذشت و ظهر ساعت 2 راهی عید دیدنی از مادربزرگهای همسری شدیم.

صبح 2 عید هم من مشغول شیرینی پزونی شدم

و یادم نیست سوم عید بود یا 2 عید که دوست همسری و خانومش به عنوان اولین مهمونهای سال جدیدمون وارد خونمون شدن. بعد از عید دیدنی رفتیم سفره خونه و با موزیک زنده خوش گذروندیم. شام هم از بیرون تهیه شد و رفتیم خونه ی دوست همسری تا ساعت  3 صبح دوست همسری گیتار زد و ماهم لذت بردیم و کلی خوش گذروندیم.

بقیه روزای عید هم به دید و بازدید مشغول بودیم.

روز 9 فروردین هم دخملی رو حاضر کردیم و پیش به سوی خونه ی پدری برای بقیه روزای عید.

توی راه دخملک تمام ماشین رو گشت و فضولی کرد و اخرشم تشریف اورد توی بغل من سرش و گذاشت روی دستم و تا خود جلوی خونه بابا اینا خوابید

عید دیدنی های فامیل من هم طی دو سه روز انجام شد و 13 بدر از راه رسید.

خیلی خوش گذشت و پنج شنبه شب برگشتیم خونه ی خودمون. دخملی هم اکثر مسیر رو روی داشبورد فیس تو فیس من خوابیده بود و از هوای خنک لذت میبرد

این چند روز هم خونه بودیم یا گردش. مگه میشه بهار باشه و ادم بشینه توی خونه.

عاشق بهارم و جمعه های پر از گردش و شادی.

فقط امروز یه موضوع کوچیک دوباره ناراحتم کرد که خوب امیدوارم توی سال 93 از بین بره یعنی بتونم شکستش بدم. همین

پ.ن: هر بار که میخوام عکس دخملی رو بزارم اینجا ارور میده کسی میدونه چرا؟؟؟؟؟



برچسب‌ها: روزانه ها, دل مشغولی ها
[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 17:23 ] [ دردووونه ] [ ]

این چند وقت یعنی این یک ماه اخیر اتفاقات زیاد بود. تجربه های جالبی هم داشتیم که فرصت نوشتن رو ازم گرفته بود.

برمیگردم به زودی و مینویسم.


برچسب‌ها: روزانه ها, دل مشغولی ها
[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 12:27 ] [ دردووونه ] [ ]
دیشب سی امین سال تولد همسری رو جشن گرفتیم.

یه مهمونی تولد تقریبا سورپرایزی.

میگم تقریبا چون همسری اومد خونه و غذاهای اماده برای مهمونها رو دید.

از همون موقع ساز کوک کرد که کادو چی خریدی.میگفت خوب مثلا من یادم نیست برو کادو بخر زود بیا. یه کاری هم پیش اومد که مجبور شد غروب بره بیرون دم رفتن میگه خوب پولشو بده خودم برم کادو بخرم. بچه ام ذوق تولد داشت.

از اونجایی که کادو رو توی اون چند روز سفر خریده بودم و کادو شده گذاشتم خونه ی مادرشوهری اینا که برام بیارن همسری طفلک مطمئن بود که کادو نخریدم.

کیک رو هم سفارشی دادم براش پیراهن بارسلونا رو درست کردن که فوقالعاده خوشگل شده بود و یه پروسه سخت هم اجرا کردم که سفارشم رو قبول کنن. دستشون درد نکنه خیلی عالی در اوردن و واقعا طعم خوبی هم داشت.

شام هم سوپ سفید. دلمه برگ مو. قورمه سبزی با پلوی زعفرونی. ته چین مرغ و گراتن بادمجون  با سالاد کلم و سالاد ماکارونی و سبزی  خوردن و ماست و اسفناج و ژله خورده شیشه بود. قسمت میز کیک تولد هم شامل کیک تولد و میوه و چیپس و پفک و باقالی و چای بود. فوقالعاده خوش گذشت.

کادوی تولدم یه تابلوی ماهی سفالی خوشگل بود که دیشب تقدیم همسری شد.

به همه خیلی خوش گذشت. ایشالله جشن 120 سالگیش رو براش بگیرم.

یه عکس سه نفره ی بامزه هم انداختیم. 

میخواستم عکس بزارم اما بازم مشکل داره این بلاگفا. واسه همین حالم گرفته شد و ذوق نوشتنم پرید. ایشالله تا فردا پس فردا درست بشه و من عکسای تولد رو براتون بزارم.



برچسب‌ها: روزانه ها, دل مشغولی ها
[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 23:36 ] [ دردووونه ] [ ]
بازهم همسری دیروز رفت سفر.

بازهم من تنهام.

با این تفاوت که این دفعه قبل رفتن یه دعوای اساسی کردیم.

سه روز هست که من هم سرما خوردم به شدت و صدام در نمیاد و انقد بینی مبارک رو گرفتم که شده قد گوجه فرنگی. به همه ی احوالات خوشم دعوای دیروز رو هم اضافه کنیم نتیجه میشه یه دردووونه ی به شدت قاطی و عصبانی که مونده چیکار کنه.

خونه ی پدرشوهری هستم تا همسر محترم تشریف بیاره و به ادامه ی دعوا بپردازیم.

احتمالا این مسافرت 3 تا 4 روز طول میکشه. به هر حال زندگی که نمیشه همش خوشی و خنده و عشق باشه. یه وقتایی هم باید بزنیم به تیپ و تاپ هم تا قدر لحظات خوب رو بدونیم.

دیشب هم بابت نگرانی واسترس و این حرفا تا صبح بیدار بودم.

این پستی که در مورد دخملی نوشتم اماده است فقط یه وقت میخوام که سر حوصله باشم و با عکس براتون بزارم. فداش بشم وقتایی که ما دعوا میکنیم این میخواد یه جوری محبت کنه بهمون. مثلا امروز صبح میدونست من مریضم و حالم از دعوا گرفته به زور اومد خودشو زیر پتو کنارم جا داد و سرشم گذاشت روی دستم و تا همین ساعت 10 صبح دوتایی کنار هم خوابیدیم. البته خرخر دخملی یه حس خوب بهم میداد که یه موجود زنده هست که ناراحتی و غم و مریضی من و درک میکنه و میخواد ارومم کنه. نمیدونید چه ارامشی بهم میده وقتی با دستای پشمالوش دستم رو میگیره. گربه ها بی محبت نیستن. فقط بلد نیستن چه طوری ابرازش کنن.



برچسب‌ها: روزانه ها, دل مشغولی ها
[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 13:15 ] [ دردووونه ] [ ]
میخواستم خبرای روز ولنتاین و اتفاقاتش رو بنویسم.

ولی صبح ساعت 7 با زنگ همسایه بیدار شدیم و فهمیدیدم دیشب دزد اومده در ماشین رو داغون کرده و هرچی توی ماشین داشتیمو برده. اعصابم خورده. دستش بشکنه که سر صبح بهمون همچی استرسی و ناراحتی رو داد.



[ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ] [ 12:28 ] [ دردووونه ] [ ]
میخواستم عکسای دخملی رو اپ کنم ولی خطا میده.

کسی میدونه مشکل از چی هست؟

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 12:44 ] [ دردووونه ] [ ]
متنفرم از تنهایی 

از دیدن کوچه از پشت پنجره.

از گشت زدن های الکی توی اینترنت.

بالا و پایین کردن شبکه ها

احساس احمقی رو دارم که بی مصرف افتاده یه گوشه.

لعنت به تنهایی و بی حوصلگی


برچسب‌ها: روزانه ها, دل مشغولی ها
[ شنبه دوازدهم بهمن 1392 ] [ 19:14 ] [ دردووونه ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ

إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا

ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازیم
کلبه ای پر از من و تو از من و تو ما بسازیم
دور بشیم از همه مردم واسه درد هم بمیریم
با ستاره ها بخوابیم با ترانه جون بگیریم
کلبه ای اندازه عشق,باغچه ای و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم مثل لیلا مثل مجنون
تو بشی مادر گلها من بشم بابای بارووون
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ما با هم بودیم.
با هم شروع کردیم.
تا الانشم خوب اومدیم.
ما قراره بریم زیر یه سقف.
ما دوتا
من و تو.


بند بند دل بنده به بند بند دلت بنده آهای دلبند بنده!

دردووونه: بیست و چهار ساله. خانه دار
دندووونه: بیست و نه ساله.شاغل
لینک های مفید
امکانات وب
ایران رمان