تبليغاتX
روزهای خوش نامزدی

روزهای خوش نامزدی

خاطرات .روزانه ها . اتفاقات و دغدغه های دردووونه و دندووونه

ساعت یک بعد از ظهر بلیط دارم به مقصد دیار همسری اینا و رهسپار سفرم.  

همسری که از دیروز در حاله شعر و اواز خوندن و شادیه چون من دارم میرم پیشش و قراره یکی دوماهی به گفته همسری پیشش باشم!!!! از دیشبم که اسمه جدید برام انتخاب کرد و شدم سمنو!!! میگه ترکیبی از اسمه خودت و نو نو هستش. چه کنم همسریست و دریای خلاقیهاش!!!

برایه مو به مویه این سفر با همسری نقشه کشیدیم.

نمایشگاه کتاب رو با لیست بلند و بالایی که تهیه کردم قراره درو کنیم. از اونورم اخره هفته عروسیه دوست همسرسیت و مقدار بسیار زیادی شادی از خودمون در خواهیم کرد. و فرحبخش ترین قسمته قضیه امتحان ارشدیست که در پیش رو دارم. حالا هنوز نمیدونم چند شنبه هست قده یک اپسیلون هم درس نخوندم فقط اعتماد به نفس دارم این هووووووواااااااا.

 

حدود یک ساعت دیگه هم باید برم برایه تحویل کت و دامن تازه دوخته ام که طرحش رو تا حدودی خودم کشیدم و خدا تومن پوله پارچه دادم و خداتومن هم قراره پوله دوخت بدم و اگه خوب نشده باشه بیچاره ام!!! وای استرس گرفتم باز!!

دیروز هم که کوچیکه رو گذاشتم کلاس زبان و از اونجایی که یکساعتو نیم وقت داشتم رفتم خیابون گردی و نتیجه اش شد خرج بسیار زیادی که رویه دستم موند. البته من ادمه ولخرجی نیستم، پولهایه تویه کیفم میله زیادی به خرج شدن دارن!!!

در راستای عروسیه در پیشه رو خدا تومن و کمی! هم پوله رنگ مجدد موها و براقیت ناخن هایه دست و پام کردم که بدبخت شدم رفت! تو بگو یه قرون! یه قرون بیشتر ته کیفم نمونده و بدبخت شدم!!!

 

همین دیگه برم ساکم رو وارسی کنم که چیزی جا نذاشته باشم.!!!

 

پ.ن: پولهایه نازنینم!!!  

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:55 توسط دردووونه| |

هنوز هم سر درگمم. انگار این کلافه بهم پیچیده شده ی زندگی ما نمیخواد اجازه بده همه چی راست و ریست بشه و ما یه نفسه راحت بکشیم.

احساسه ادمی رو دارم که جلوش هزار تا در بسته هست و فقط یک دونه کلید برای باز کردن  یک در تویه دستاشه.

انتخاب هر طرف برایه من مساویه با از دست دادن چیزهایه دیگه.

یعنی من هر دو طرف معادله رو اگه به اون یکی ترجیح بدم باید از بعضی چیزها بگذرم.

ای خدا خسته شدم انقد فکر کردم! خسته شدم انقد دو دو تاچهارتا کردم. د اخه لعنتی این شرایط کوفتی رو تمومش کن. دست از سرمون بردار. واسه چی مارو گذاشتی وسطه یه معرکه و خودت نشستی به تماشا کردن؟؟؟ اخه خدا یه ذره خجالت بکش. یه ذره هم شده کوتاه بیا. یه کاری کن یه طرفه معادله درست در بیاد. چقد التماس کنم؟؟ چقد دیگه بگم خدا خدا خدا؟؟ میدونی اگه بلایی سر همسریم بیاد هیچ وقت و هیچ وقت دیگه سمتت برنمیگردم؟ خدایا خسته ام کردی. بس کن÷

خدا نوشت: میدونم انقد بزرگی انقد رحیمی انقد حکیمی که حرفایه منه بنده ی ناچیز رو به دل نمیگیری. میدونم انقد مهربونی که برام یه درو خودت باز بزاری تا احتیاج به استفاده کردنه از اون کلید نباشه. خدایا همیشه و همیشه گفتم همسرمو. زنندگیمو خودمو سپردم بهت. میدونم که بد منو و زندگیمو و همسرم رو نمیخوای. عاشقتم خدا. ببخشید که بد حرف زدم و قاطی کردم. مرسی خدا مرسی

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:8 توسط دردووونه| |

امشب همسری تصمیم قطعیش رو بهم اعلام کرد. فعلا نمیگم چیه اما به شدت منو ریخت بهم. هم خوشحالم و هم ناراحت. انقد استرس دارم که نمیتونم بخوابم. راستش استرسم مثله شبه خواستگاری یا شبهایی هستش که قرار بود فرداش یواشکی برم همسری رو ببینم!

پر از استرسم. پر از نگرانیم. همسرمو زندگیمو خودمو سپردم دسته خدا. اما نمیشه این نگرانیه لعنتی تموم بشه. تا منم دیگه اینقد سردرگم نباشم. دلم میگیره وقتی می بینم هنوز همسری داره فکر میکنه و سبکو و سنگین میکنه تا بهترین تصمیم رو بگیره و من ازش دورم و به شدت دل تنگ! میدونم این روزا تموم میشه اما داره بهم سخت میگذره دعا کنید زودتر تموم بشه و ما سروسامون بگیریم!

ساعت 11 شب نوشت: امروز انقد فکرم مشغول بود که تویه باشگاه منگ بودم و محکم رفتم تویه کمد مخصوص لباسها. مربیم هم که دید وضعم اینطوریه اومد پیشمو گفت چته امروز؟ چرا نمیخندی؟؟؟ لبخند زورکی زدمو و گفتم چیزه خاصی نیست فقط فکرم مشغوله. گفت میخوای بری خونه؟ گفتم اگه اجازه بدین. این شد سری حاضر شدمو برگشتم خونه.

با سر رفتنم تویه کمد یه بهانه شد برایه گریه کردن. سبک شدم. اما این سردرگمی ولم نمیکنه. احساس میکنم مغزم ورم کرده بس که فکر کردم. دیشب هم اصلا نخوابیدم با اینکه الان خوابم میاد اما نمیتونم بخوابم انگار تویه دلم دارن لباس میشورن بس که حالم بده.

کاش زودتر تکلیفمون مشخص بشه

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2:48 توسط دردووونه| |

میگه برات یه چیزه خوشل خریدم

میگم چی؟؟

میگه نمیشه بگم سورپرایز.

میگم بگو دیگه

میگه نه

اصرار میکنم تا میگه پس حدس بزن

میگم عروسکیه؟

میگه نه

میگم خوردنیه؟

میگه نه

میگم پوشیدنیه؟

میگه نه

میگم دیدنیه؟

میگه آره

میگم عکسه؟ فیلمه

میگه نه

میگم کوچیکه یا بزرگ

میگه بزرگ

میگ نمیدونم خودت بگو

بازم نمیگه کلی اصرار میکنم تا میگه برات یه دوچرخه دخترونه قرمز خریدم.

میگم!!! نه من دیگه چیزی نمیگم فقط جیغ میزنمو و خوشحالم و تند تند تشکر میکنم.

باورم نمیشه که برام دوچرخه خریده. باورم نمیشه وقتی من یکبار گفتم دلم میخواد دوچرخه داشتم تا با داداش بزرگه می رفتیم دوچرخه سواری، اینقد زود برام بخریش. تا اخر شب هزار بار ازش تشکر کردمو و قربون صدقش رفتم و حتی اگه میشد جونم رو هم فداش میکردم. فدایه مردی که اینقد مهربونو و خوبو دوست داشتنیه که خوشحالی من خوشحالش میکنه و میگه تمومه خستگیه کار از تنم در میره وقتی تورو خوشحال میبینم جوجوی نازم!

 

امروز از صبح اینجا بارون شروع شد حتی به جایی رسید که جایه بارون سیل از اسمون می بارید. بهش اس ام اس دادم

اینجا داره از ساعت 8 صبح سیل از اسمون میباره

میگه سیل نبرتتون؟

میگم نمیخواد به فکر سیل بردنمون باشی دوچرخه ی قرمزه منو بردار بیار

میگه با این وضع باید برات قایق بخرم نه دوچرخه

میگم قایق نمیخوام دوچرخه قرمزه خودمو میخوام.

 

اس ام اس داده دوچرخه سیبیله بابایه س.و.س.ن خانومی میچرخه!!!!!!!!

 

میگه حالا که برات دوچرخه خریدم این دفعه که بیام 100000 تا گاز، 10000بشکون، 100000تا قلقلک، 10000000 گیری گیریت میگیرم

میگم اوهوکی زرنگی. عمرا.

میگه یعنی خودت میای میگی شوهره خوبم که برام دوچرخه خریدی بیا منو گاز بگیر و قلقلک بده و گیری گیریم کن! من مطمئنم که تو میگی!

میگم خوب حالا که اینطوریه از هر کدوم 100 تا اما باید به جاش 500 تا بو.سم کنی!

میگه جهنم و ضرر!!! قبوله!!!!

 

پ.ن: عاشقتم همسری. میمیرم برات. دلم میخواست پیشم بودی تا یه عالمه میچلوندمتو و قربونت میشدم. تو انقد خوبی که من یکبار گفتم دوچرخه میخوام رفتی برام خریدی. تو بهترین شوهریه دنیایه که تویه مهربونی و عاشقی تکه! تمومه ستاره هایه اسمون ماله منن. وقتایی دستای مردونت، محکم دورم پیچیده میشه ! ازت ممنونم به خاطر خوبیها، مهربونیت و مرد بودنت!

 

پ.ن2: الان اس ام اس دادم به همسری که: دوچرخه ی خوشگله من قرمز پوشیده، تو خونه ی همسریشون راحت خوابیده؛ دوچرخه من ، بیا پیشه من!

 

پ.ن3: عاشقتم همسری مهربونه من!

پ.ن4: حالا دوم اردیبهشت دیگه فقط منو یاده مراسم بعله برونمون نمیندازه. از این به بعد سالگرد دوچرخه دار شدنم هم دوم اردیبهشته!!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:14 توسط دردووونه| |

وقتایی دلت تنگ میشه انقد که حس میکنی قلبت داره تیر میکشه و مغزت درد میکنه و چشمات فقط حاضره فقطو و فقط صورته اونو ببینه مجبور میشی عکسشو بزاری جلوت. در افتر شیوشو باز کنی و تی شرتشو بغل کنیو و گوله گوله اشک بریزی و جوری گریه کنی که کسی صداتو نشنوه و نفهمه که باز هم دلت برایه بوییدن و بو.سیدنو و بغل کردنه کسی تنگ شده که همسرته اما ازت کیلومتر ها دوره.

پ.ن: دل تنگتم همسری!

پ.ن2: فکر کنم بلاخره این تنها بودن هایه من تویه خونه تاثیر خودشو گذاشت. دیوانه شدم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:7 توسط دردووونه| |