زیر یک سقف مشترک، با عشق
خاطرات .روزانه ها . اتفاقات و دغدغه های زندگی مشترک دردووونه و همسرش
قالب وبلاگ
تجربه نوشتن اونم از توی تختخواب یه تجربه ی شیرینه که من همین الان حسش کردم. 

اووون جالبه ادم زیر پتو دراز بکشه وگوشی توی دست سر بزنه به گوشه و کنار دنیای مجازی. 

البته اینم بگم دخملک پایین پام دراز کشیده و من پاهامو توی دل پشمالوش فرو میکنم تا انگشتای سردم با دل گرم دخملی گرم شه درست عین وقتایی که پاپوش میپوشم. 


برچسب‌ها: موبایل نامه
[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 9:52 ] [ دردووونه ] [ ]
گاهی وقتا دلخوشی های کوچیک بزرگ صف میکشن که هفته ای شاد و پر انرژی برات بسازن. انقد که جرات کارای نکرده بیاد توی وجودت

اما گاهی وقتا هم یه کلمه طوری ناراحتت میکنه که دلت میسوزه و دودش میره توی چشمت.

دلخوشیهام قشنگن. دل چسبند و از همه مهمتر برام عزیزند. 

لطفا خرابش نکن روزگار


برچسب‌ها: دل مشغولی ها
[ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 ] [ 19:19 ] [ دردووونه ] [ ]
از وقتی دنیای مجازی به گوشیها و تبلت ها رسیده وبگردی و وبلاگ نویسی کمتر شده

عکسا و اتفاقات مصور توی اینستاگرام ثبت میشه

روزانه ها توی پست های چند خطی لاین و بی تالک

و گفتگو ها توی وایبر و واتزاپ

دلم میخواد عین قبل بنویسم. از روزانه ها اتفاقات و خنده و گریه ها ی روزانه

از خاطرات شیرین و به یادماندنی

وحتی از دغدغه ها و دل مشغولیها

قول عکس سالگرد عقد و عکسای دخمل پشمالوم رو داده بودم.

نمیدونم اینجا عکسشو بزارم یا توی یه پست رمز دار.

دودلی من از پخش شدن عکسای دخملک توی دنیای مجازی میگه شاید اینجا توسط یه اشنا به واسطه عکسای دخملک لو بره

برای همین میزارمش توی خصوصی. امیدوارم درک کنید و بهم حق رو بدید

 


برچسب‌ها: روزانه ها, سالگردهای بیاد ماندنی @ عکس
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 ] [ 14:31 ] [ دردووونه ] [ ]
هفته قبل به بهانه مسافرت به شهرم و تعطیلات از قورت دادن قورباغه ی دندانپزشکی در رفتم

اما امروز نمیشه این قورباغه از دیشب که مادرشوهری زنگ زد و گفت برات ساعت 11:30 وقت گرفتیم، نشسته دقیقا روبروم. زل زده توی چشمام و دهنش رو تا ته ته باز کرده و میخنده بهم.

البته از یک ساعت پیش که پدرشوهر محترم تماس گرفت و گفت باهام میاد دندانپزشکی و تمام راه ها برای پیچوندن رو برام مسدود کردن اون قورباغه مذکور پاشده داره واسه خودش قر میده و مدیونید فک کنید حیف که این موجود خیالیه وگرنه تا الان چندین بار له و لورده اش کرده بودم.

 

دیشب چهارمین سالگرد عقدمون رو جشن گرفتیم. دعا کنید سالم برگردم از دندونپزشکی تا یه پست مفصل و عکس دار از مراسم دیشبم براتون بزارم.


برچسب‌ها: سالگرد های بیاد ماندنی, عاشقانه ها
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 10:21 ] [ دردووونه ] [ ]
روزا داره میگذره

عجیب بوی پاییز رو حس میکنم و خوشحالم از اینکه دوباره دارم کنار همسر بودن رو توی فصل دو نفره ی پاییز تجربه میکنم 

روزها داره پشت سرم میگذره و باورم نمیشه حدود 10 روز از پاییز گذشته

این گذشت روزها خیلی منو درگیر روزمرگی هام کرده. روزمرگیهایی که با رفتن به باشگاه شروع میشه و غروب با پخت یه شام خوشمزه و هفته ای یک کیک خوشمزه برای همسری ختم میشه

میدونم که این حس خوبه خونه داری کی زیر پوستم رخنه کرد و بند بند وجودم رو گرفت که حالا از سر کار رفتن و شاغل شدن فراریم. شاید این حس خوب زمانی زیر پوستم رشد کرد و بزرگ شد که غذا خوردن همسری رو شب بعد از یه روز پرکار کاری میبینم. یا ظرف غذایی که براش میزارم و خالی برمیگرده. 

این هفته هفته ی خوبی برام نبود. یکشنبه رو با یه دندون درد صبح کردم و چهار روزی هست که درد و التهاب توی دندونی که پس از سالها پر بودن خالی شده و دردش داره روانیم میکنه و فردا علارقم ترس زیادم از دندانپزشکی و دندانپزشک دارم میرم که از این درد راحت شم.

قورباغه ی این هفته ی من یه قورباغه ی بزرگ و چاق و چله است که فردا سعی دارم قورتش بدم.

 

دیگه خبری ندارم جز اینکه اگه همسری شنبه رو مرخصی بگیره و بهش مرخصی بدن رو میریم شهر من

و بسیار بسیار خوشحالم از این واقعه. یک ماه از دیدن باباو داداشها میگذره و من بند بند وجودم داره واسه دیدنشون بی تابی میکنه.

 


برچسب‌ها: روزانه ها, دل تنگی
[ چهارشنبه نهم مهر 1393 ] [ 18:36 ] [ دردووونه ] [ ]
اوووم چه بوی خوبی میاد

هیچ جمعه ای انقد خوب تموم نمیشه مگه اینکه

یه خونه ی تمیز داشته باشی که بوی شیشه پاک کن خوشبو از شیشه و ایینه ی خونه بلند میشه و گلدونای شاداب و تمیز و یه غذای خوشمزه روی گاز در حال پختن باشه

بعله امروز رو به تمیز کاری گذروندم و بسیار بسیار خوشحالم از این اتفاق. بلاخره خونه تکونی شیش ماهه هم تموم شد.

خدایا شکررررررررررررت


برچسب‌ها: روزانه ها
[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 21:25 ] [ دردووونه ] [ ]
روزها میگذره

میاد و میره و من غرق شدم توی روزمرگی.

یه روزمرگی که شیرینه ولی گاهی وقتا تلخ میشه انقد که میگردم تا یه حبه خاطره ی شیرین پیدا کنم و اون تلخی رو از یاد ببرم.

صبحها تقریبا 7 بیدارم.

یه لیوان چای یه تیکه نون و پنیر و بعدشم ساکم رو میندازم روی دوشم و میرم به سمت باشگاه

از ساعت 8 تا 10 نهایت 10:30 رو توی باشگاه سپری میکنم و بعدش قدم زنان برمیگردم خونه . توی راه خودم رو دعوت میکنم به یه تره بار گردی حسابی. دونه دونه میوه ها رو سوا میکنم و یه نیم کیلو سبزی خوردن میخرم و میام خونه

درو که باز میکنم دخمل شیطون و چشم گردالوی خودم میاد استقبالم و میچرخه دورم تا خریدارو بزارم روی کانتر و برم لباس عوض کنم توی این فرصت هم دخملی خریدهارو بو میکشه که یه وقت چیزی جدید وارد خونه نشه و از چشم اون دور بمونه.تا وقتی هم که دوش بگیرم میشینه پشت در تا بیامو باهاش بازی کنم.

بعدشم که سرگرم کارهای خونه و جابه جا کردن خریدها میشم و با دخملی سبزی پاک میکنیم. کارهارو در هر حال تقسیم میکنیم. من سبزی پاک میکنم دخملی نظارت میکنه. من خریدارو جابه جا میکنم دخملی نگا میکنه. خریدارو میشورم و اون دو قدمی من میشینه و هر وقت نگاش میکنم زل میزنه تو چشمم و میو میکنه

عصر هم مشغول تهیه شام میشم. تا واسه فردای همسری هم ناهار اماده کنم.

اینطوریی روزامو میچرخونم و راضیم.

اومم از درس هم غافل نشدم. یه نگاهکی میندازم. ولی خوب نمیدونم چرا اون جدیتم از بین رفت. شاید بس که شنیدم کو کار؟ بخونی که چی وقتی کار نیست.

 نوستالژی این روزهای ما دهه 60 ها بدجور زیر پوستم رو شاداب و سر زنده کرد.

موفق شدیم با خانوم دوست بریم سینما و بشینیم به تماشای مدرسه ی موشها. هر چند واسه منی که ته دهه 60 دنیا اومدم و اون مدرسه موشهارو سالها بعد از همسری پگ کاملش رو هدیه گرفتم و نشستم دیدم یکم سخت بود برقراری ارتباط اما بازم برام شادی اورد و خوشحالی. یک ساعت و نیم خنده ی سرمستانه و شاداب.

شاید جالبیش به این باشه که یه بچه به فاصله ی چند صندلی از ما از مامانش میپرسید پس کی تموم میشه که بریم خونه؟؟؟؟ دیدن کپل و نازنجی و دم باریک و گوش دراز واسه ماها شیرین بود و مارو پرت میکرد به بچگیها. ولی فک نکنم انقد که کودکای درون ما دهه 60 هارو خوشحال کرد نتونست با دهه 80 . 90 ها رابطه برقرار کنه.

 

 


برچسب‌ها: روزانه ها, سینماگردی
[ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ] [ 22:3 ] [ دردووونه ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ

إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا

ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازیم
کلبه ای پر از من و تو از من و تو ما بسازیم
دور بشیم از همه مردم واسه درد هم بمیریم
با ستاره ها بخوابیم با ترانه جون بگیریم
کلبه ای اندازه عشق,باغچه ای و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم مثل لیلا مثل مجنون
تو بشی مادر گلها من بشم بابای بارووون
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ما با هم بودیم.
با هم شروع کردیم.
تا الانشم خوب اومدیم.
ما قراره بریم زیر یه سقف.
ما دوتا
من و تو.


بند بند دل بنده به بند بند دلت بنده آهای دلبند بنده!

دردووونه: بیست و چهار ساله. خانه دار
دندووونه: بیست و نه ساله.شاغل
چت باکس


امکانات وب