245: نیمه شب نامه

الان حدودا ساعت یک و نیم نصف شب هست.

صدای من رو از اتاقم می شنوید.

فردا عازم مسافرت به دیار همسری هستم. طبق معمول ساعت یک و سی ظهر بلیط دارم. همسری هم میاد ترمینال دنبالم.

کارهام رو انجام دادم و فقط مونده بستن ساکم.

از اونور 9 رج از قالی بافیم مونده که باید بعد تاسوعا و عاشورا تحویلش بدم حالا ببینم میرسم فردا ببافمش یا نه.

9 اذر هم امتحان کتبیش رو داریم که من جزوه هام رو برداشتم که برم خونه همسری اینا بخونم. البته فردا تو اتوبوس هم موقعیتش رو دارم و می تونم بخونم.

دیگه چی؟؟؟ اهان امشب بهم دوتا دونه سیب قرمز نذری دادن. از اونجایی که من خانومه گل و قشنگ و مهربونی هستم یکیش رو بین داداشیها و مامانبزرگم تقسیم کردم و اون یکیش رو نگه داشتم ببرم برای همسریم. همچی خانومه خوبی هستم من!!!

سرما خورده ام شدید. دو تا دوتا قرص سرما خوردگی خوردم تا یه ذره حالم بهتر شد. موندم منی که سال تا سال سرما نمیخوردم الان چی شده که فرت فرت سرما میخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مانتو و شلوار نازنینم فردا امادست. گشادم بود که دادم برام تنگ کنه. وای عاشقشم خیلی خوشگله.

دیگه چیزی یادم نمیاد.

فقط اینکه توروخدا توی روزهای عزیز توی روز عاشورا و تاسوعا به فکر من هم باشید. من هر جا که باشم به نیت همتون یه زیارت عاشورا میخونم. دعا کنیم همه ی جوونها با این وضع گرونی بتونن خوشبخت باشن و هیچ مردی خجالتزده زن و بچه اش نباشه. دعا کنیم همه ی مستاجر ها خودشون صاحب خونه بشن تا از دست صاحب خونه های بد راحت بشن. دعا کنیم خدا تن سالم به پدر و مادرمون بده و مارو هم سالم نگه داره و بچه های صالح و سالمی رو بهمون هدیه بده. دعا کنیم دامن همه ی خانومهای دنیا سبز بشه و بتونن میوه های زندگیشون رو در آغوش بگیرن. دعا کنیم بچه های کوچولو مامان بابا های مریض کسایی که به واسطه مریضی و درد اسیر تخت بیمارستان شدن ساله بعد توی مراسم های محرم شرکت کنند. دعا کنیم خدا بچه هامون عزیزامون رو از هر حادثه ای حفظ بکنه و خودش مراقبشون باشه. دعا کنیم خدا لحظه ای و ثانیه ای از ما غافل نشه و همیشه هواسش بهمون باشه.

دعا کنیم بهترین ها برای همه اتفاق بیافته.

من و همسرم رو هم دعا کنید. که ایشالله تیرماه بدون دردسر و نگرانی بریم خونه ی خودمون. آمین خدای مهربون و توانا. 


راستی از امام سجاد ع نقل شده که امام حسین ع تنها فردی هست که اگه 5 بار اسمش رو خالصانه به زبون بیاری اشک از چشمانت روان میشه. میگن اشکی که برای امام حسین ع ریخته بشه مقدس هست و نباید با هر دستمالی پاکش کرد. میگن می تونید یه دستمال داشته باشید و اشکهاتون رو با اون دستمال پاک کنید و وصیت کنید ( بعد از 120 سال) که باهاتون دفن باشه تا بشه شاهد شما.

میگن امام حسین ع روز قیامت کسی که حتی یک قطره اشک براش ریخته باشه رو شفاعت میکنه.

هر قطر اشکتون توی این روزها مقدسه و پاکه. اگه اشکی از چشماتون روان شد یاد بقیه هم بکنید. یاد همه ی اونایی که بالاتر نوشتم براشون دعا کنید.

التماس دعا دوستان مهربون

244: نمیدونم

الان باید سر کلاس قالی بافیم می بودم. اما نشسته ام توی خونه و دارم تایپ میکنم.

اعصابم خورده هم خاله پری اذیتم میکنه و هم تمرکز فکری ندارم.

رفتم کلاس ولی  انقد خوابم می اومد که چشمام باز نمی موند. سه ذره هم سرما خورده ام و از همه بدتر خاله پری هم ول کنه قضیه نیست و هی داره بدتر روی مخم راه میره. دیشبم که تا صبح نخوابیدم. به من نیومده یه شب مثل بچه ادم سر راحت بزارم و بخوابم. تا صبح به خودم پیچیدمو و گریه کردم. لعنت به این درد مزخرف که دست از سرم بر نمیداره.

البته بیشتر گریه ام ماله یه چیز دیگه بود که هر چقدم برای من مهم باشه اصله کاری ترجیح میده سکوت کنه. خوب یا شاید به من ربطی نداره. یا اینکه دوست نداره اصلا حرف بزنه اه اصلا ولش کن یادش که می افتم اعصابم رو میریزه بهم. اصلا واسه چی دارم اینارو می نویسم مگه مهمه؟؟


پ.ن: شایدم خسته شده بس که من اه وناله کردم. کاریش نمیتونم بکنم چون یه درد طبیعیه اما از این به بعد فقط میگم من خوبم خوبه خوب

243: یه عالمه خبر

یه عالمه خبر دارم. اول اینکه امروز همسری برمیگرده یعنی قرار بود ساعت 5 پرواز کنه به سمت تهران. نمیدونم باز چرا خبر نداد. از دیروز هم که گوشیش انتن نداشت. از ساعت 5 عصر تا امروز ساعت 1ظهر ازش بی خبر بودم. ولی الانم بهش گفتم نشستی تو هواپیما خواستی گوشیت رو خاموش کنی یه زنگ بزن خبر بده ولی نزده. ای بابا


همین الان که این متن رو نوشتم زنگ زد. گفت پروازمون تاخیر داره. نمیدونم چرا ولی گفت پرواز رشت هم 2 ساعت تاخیر داشته. خدا به خیر بگذرونه و همسری سالم برگرده من عمرا دیگه بزارم تنهایی بره مسافرت.


دوم اینکه من رفتم کلاس قالی بافی. یعنی تابلو فرش بافی. انقد باحاله امروز جلسه سومش بود که من عاشقشم. خانومه میگفت خوب می بافی. یادگیریت خوبه و تمیز میبافی. بهم گفت دفعه اوله میبینم کسی که تابه حال قالی بافتن بلد نبوده اینقد قشنگ و تند گره میزنه. وقتی داشت اینا رو میگفت من کنارش نبودما چسبیده بودم به سقف از اعتماد به نفس و شادی بسیار.

سوم اینکه اخر هفته دارم میرم ته.ران. قراره از تعطیلات استفاده کنیم و بریم مسافرت. اخ جون دلم جنگل و اتیش و سرما میخواد

 چهارم اینکه سرما خوردم. یه کوچولو اما می ترسم بندازتم. خودم رو بستم به پرتقال و شلغم خدا کنه خوب بشم تا میرم ته.ران.

پنجم اینکه خالی پری نکبت هم از 18 قرار بوده بیاد اما هنوز نیومده و فقط کمر دردش رو برام فرستاده. 

ششم اینکه امشب سالگرد مامانم هست که مامانبزرگم میگیره. دارم حاضر میشم که برم اونجا.

هفتم اینکه همین دیگه دعا کنید همسریم سالم برسه خونه. مرسی دوست جونهام بابته دلداریهاتون توی پست قبل


ده و نیم شب نوشت: همسری رسید خونه. خداروشکر صحیح و سالم. الانم رفته شام بخوره و بعدش با من تماس بگیره. کلی دلم براش تنگ شده. حیف که تا سه شنبه نمی بینمش


شنبه ساعت 7:30 غروب نوشت: خاله پری تشریف اوردن. فک کنم چون دیروز ازش گله کردم ناراحت شده. به شدت مورد عنایت قرارم داده. از ظهر عین میت شدم. رنگم پریده و دارم گوله گوله اشک میریزم در اینگونه مواقع فکر میکنم یک عدد گربه نشسته تو دلم و داره پنجول میکشه به اعضا و جوارح داخلیم. همسری هم که بلد نیست نازه منه گربه رو بکشه( میدونم به شدت لوس میشم. خوب چیکار کنم. بقیه در این روزها اعصاب ندارن من دلم ناز کش میخواد. که اونم ازم کیلومترها دوره)  بهش میگم نازم کن من حالم خوش نیست میگه اخی نازی خانومی این جوابه گازهایی هست که از من میگیری.

من گناه دارم. تنهام تو خونه و دارم گریه میکنم. نیومدن این خاله پری یه مشکله اومدنش هزارتا. اینم شد زندگی!!

242: بندرعباس بوشهر و من پریشان

الان که اینجا نشستم و دارم چلق چلق دکمه های کیبورد رو فشار میدم تا بنویسم، همسری توی هواپیماست و داره میره بندرعباس. البته مقصدش بوشهر هست ولی خوب اتفاقاتی افتاد که مجبور شد اول بره بندرعباس بعدشم بره بوشهر.

راستش امروز نمیدونم چی شد. یعنی نمیخوام هم بهش فکر کنم اما یادش که میافتم قلبم فشرده میشه.

فقط میگم بخشیدمش اما عذاب وجدان گرفتم که چرا اینطوری شد. خلاصه اینطوری شد که همسری الان باید اول بره بندرعباس و بعدش بره بوشهر. یه مسافت 930 کیلومتری رو باید با اتوبوس یا تاکسی بره. دلم شور میزنه اما کاریش نمیشه کرد. الان توی هواپیماست و من فقط براش ایه الکرسی خوندم.

اخه همسری تنها کسیه که من توی دنیا دارم و زبونم لال چیزیش بشه من دق میکنم.


پ.ن: ایشالله همه ی مسافرها سالم و صحیح به مقصد برسن. همسری من هم سالم برگرده پیشم.

پ.ن2: خدایا میدونی عاشقشم. میدونی میمیرم براش و نفسهام به نفسهاش وصله. مراقبش باش به خودت سپردمش.


یازده شب نوشت: اخرین خبر اینکه همسری به سلامت رسید بندر عباس اما متاسفانه پرواز برای بوشهر و یا حتی شیراز نبود. رفته ترمینال که بلیط بگیره. بدشانسی اینکه همسری داشته گوشیش روشن میکرده که یه نفر با کیف میخوره بهش و گوشیه ایفونه نازنینش می افته و داغون میشه. اون یکی گوشیش هم شارژ نداره. قرار شد خاموشش کنه و خودش باهام تماس بگیره که یه وقت نمونه بی گوشی.

خدایا ازت ممنونم. تا الانش رو به خیر گذروندی از این به بعدش هم هواست به همه مسافرها مخصوصا همسری من باشه. عاشقتم خدا.

ادامه نوشته

241: من و خاطرات من

من برگشتم. البته دیروز غروب ساعت 6 رسیدم اما انقد خسته بودم که حال اپ کردن نداشتم الان اومدم که خبرها رو بگم.

شنبه 6 آبان ساعت 1:30 رفتم به سمت همسری. و ساعت 8:30 همسری برای دفعه اول با ماشینه خودمون و تنهایی اومد دنبالم. انقد ذوق کردم وقتی از اتوبوس پیاده شدم و دیدم وایساده کنار ماشینش!! تازه 10 دقیقه که مونده بود من برسم بهم اس ام اس داد من تو ترمینال دربست منتظر خانومیه گلم هستم. انقد مزه داد کنار همسری نشستن. اخه عادت داشتیم همیشه من رانندگی میکردم مخصوصا وقتایی که همسری می اومد خونه ما. این یک هفته هم همش همسری رانندگی میکرد. بهش گفتم حالا میفهمم چه مزه ای داره کنار شوهرت بشینی و اون ر انندگی کنه!

یکشنبه با یه سری دوستای ک.رج قرار داشتیم که ساعت 4 بود و بازم همسری من رو رسوند خیلی خوش گذشت. از اونطرفم دوتا از بچه ها رو ما رسوندیم انقد خوب بود.

دوشنبه با همسری رفتیم خیابون گردی. سه شنبه هم بازم رفتیم خیابون گردی. چهارشنبه همسری کلاس داشت به هیچ جا نرسیدیم اما پنج شنبه رفتیم بازار مب.ل ام.ام عل.ی. انقد ذوق کردیم و چیزای خوشگل برای خونمون انتخاب کردیم! کلی هم  ذوق داشتیم.ولی تصمیم داریم حتما یافت اباد هم یه سر بزنیم.

جمعه ساعت 11 صبح از خواب بیدار شدیم و همسری در یک اقدام یهویی تصمیم گرفت بریم مسافرت. دوتایی. نیم ساعته بار و بندیل جمع کردیم و زدیم به جاده. اولین مقصد قم بود. چون من دلم هوس زیارت کرده بود و قربونه همسری گلم بشم که زودی به حرفم گوش داد و من و برد زیارت.

شب عید غدیر بود و اصلا و ابدا خونه پیدا نمیشد. دیگه همسری طفلکی با کلی بدبختی یه اتاق گرفت و وسیله ها رو گذاشتیم تو اتاق و چند دقیقه ای استراحت کردیم و رفتیم حرم. یه دل سیر زیارت کردم و از رو به روی ضریح هم به بابام و داداشام و خاله و عمه و مامانبزرگهام زنگ زدم تا به حضرت معصومه سلام بدن. بعدشم که اومدم بیرون و تویه صحن منتظر شدم که همسری بیاد.

موقع برگشت همسری گفت برم شکلات بخرم که شب عیدی برای خیرات رفتهگانمون پخش کنیم. گفتم برو. م نشستم جلوی در ورودی تا همسری زودی بره و بیاد. من فکر کردم میره یه بسته شکلات میخره میاد اما 3 کیلو شکلات خریده بود. به همه هم میگفت عیدتون مبارک و شکلات تعارف میکرد. دلم میخواست پاشم بچلونمش اون وسط. فقط امان از فرهنگ پایین بعضی از مردم. اولا اینکه خوب پلاستیک پر شکلات رو میدین مشت میزدن. از اونورم پوسته شکلات رو مینداختن درست جلوی در حرم. انقد ناراحت شدم. اما باریک الله به اعتقاد این عرب ها. زنای عرب یه دونه شکلات برمیداشتن. تازه پوسته های شکلاتی که بقیه ریخته بودن رو هم جمع میکردنن. خیلی تاسف خوردم به حال خودمون.  با همه ی اینکارها تازه ساعت شده بود 7. همسری زنگ زد به دوستی که توی قم داره و چند سالی هست که ندیدتش. اونم گفت مغازش جم.کران هست. خلاصه رفتیم هتل من کیفم رو برداشتم و رفتیم به سمت جم.کران.

با فلسفه جم.کران اصلا کاری ندارم. اصلا هم واردش نشدیم. فقط از توی یکی از صحن هاش رفتیم به سمت جایی که مغازه دوست همسری بود. جاتون خالی ناهار نخورده بودیم ولی یه شام مشتی بهمون داد ( اخه رستورانش هم کنار مغازه سوهان فروشیش بود) دو سیخ کباب کوبیده و دو سیخ جوجه با پلو و ماست موسیر و سالاد و زیتون و دوغ و نوشابه. من و همسری هم انقد گشنه بودیم همش رو تا ته ته خوردیم. به همسری میگفتم وای خدامرگم الان میاد میبینه ما همرو خوردیم. میگه اخییی چقد گشنه بودنها. انصافا خیلی خوشمزه و خوش طعم بود.

بعدشم که رفتیم توی مغازه اش نشستیم و کلی با همسری حرف زدن و برای مادرشوهری و برادرشوهری و بابا و مامانبزرگهای من سوهان خریدیم و ازش خداحافظی کردیم و برگشتیم قم. البته من فکر میکردم جم.کران باید خیلی از قم دور باشه که اینطوری نبود. یه چیزی دیگه اینکه دوست همسری ناراحت شد که چرا بهش اصلاع ندادیم و رفتیم هتل. ولی قول دادیم دفعه بعدی حتما بریم خونشون. اخه اونا هم 5 ماهه که رفتن سر خونه زندگی خودشون. 

شبش از خستگی شهید شدیم اما بهم قول دادیم که ساعت 6:30 بیدار بشیم بریم بچرخیم. صبح بیدار شدیم و راه افتادیم به سمت کاشان.  اینم اتوبان سه بانده قم کاشان. البته یه کم جلوتر چهار باند بود که دیر به فکر افتادم عکس بندازم.

ساعت 9 نزدیکای کاشان صبحانه خوردیم و بعدشم که رفتیم حمام فین. انقد کیف داد انقد با همسری خندیدیم. بعدشم که رفتیم تپه سیلک رو دیدیم. نمیدونم کسی اطلاع داره یا نه اما تپه حصار دامغان از تپه سیلک قدیمی تر هست اما این کجا و اون کجا. یه محیطه حفاظت شده و مرتب که من اصلا فکرش رو نمیکردم. در مقابل تپه حصار دامغان. اصلا معلوم نبود که چی هست. تازه راه اهن هم لطف کرده منطقه تپه حصار رو نصف کرده تا ریل راه اهن از وسطش رد بشه اما خوشم اومد از تدبیرهای کاشانی ها برای حفظ میراث فرهنگی.از کنار حمام فین هم من دو جفت جوراب کاموایی خریدم که عاشقشونم یکی برای خواهر شوهری و یکی برای خودم. عاشقون هستم بس که نرم و راحت و گرم هستن.

توی راه گلاب و یه نوع عرق گیاهی خریدیم. گلابش نوشته بود 30 کیلویی. یعنی از 30 کیلو گل گرفتنش.انقد طعمش و عطرش زیاد بود که من برای تست یه ذره چشیدم نمیدونید که چه سر دردی گرفتم اما به همسری هیچی نگفتم نمیخواستم مسافرتمون بهم بخوره. اینا همه که گذشت تازه ساعت شده بود 1. تصمیم گرفتیم بریم نیاسر ناهار بخوریم. بعد از عوارضی کاشان قم جاده برگردون نیاسر رو رد کردیم. رفتیم وایسادیم کنار پلیس ها که ا زشون بپرسیم دور برگردان بعدی چقد راه هست؟؟ دیدیم میخندن و میگن ه ه ه میگین نیاسر کجاست نمیگی این اقا کیه؟؟؟ من که اصلا نگاه هم نمیکردم اما پلیسه به همسری گفت اقای مه.راج محم.دی هستن. همسری هم تابلو اصلا این ادمها رو نمیشناسه. برگشته میگه. خوب سلام. حالا چقد دیگه برم برسم به جاده نیاسر. اقا من ترکیده بودم از خنده. هیچی دیگه اینا فکر کردن ما برای مه.راج محم.دی وایسادیم. مثل اینکه اقا سرعت داشته گرفته بودنش بعدشم که دویید رفت برامون سی دی ترانه هاش رو بیاره برای عیدی بهمون بده. فک کن. به همسری گفتم جزو اثار تاریخی که دیدیم باید مه.راج محم.دی هم ثبت کنیم.

بعدش که رفتیم نیاسر. وای که چقد قشنگ بود. عالی بود. مخصوصا چارتاقی و آبشارش. خیلی خوشگل و ناز بود. کلی عکس انداختیم اینم دیوار چین در نیاسر. این لواشک های متری در ابشار نیاسر. ناهار هم از اونجا کباب گرفتیم و رفتیم توی طبیعت پاییزی و خوشگل نیاسر خوردیم و پیش به سوی خونه! از عوارضی قم تهران هم که تا پارکینگ همسری اینا من نشستم پشت فرمون. با اینکه تا به حال توی اتوبان شلوغ تهران قم رانندگی نکرده بودم اما واقعا حال داد مخصوصا اینکه کلی با همسری هم خندیدیم و دوتایی خوش گذروندیم.

یکشنبه هم که رفتیم با همسری عیدی بخریم که موفق شدیم برای همسری یه کاپشن و یه پیراهن خوشرنگ خریدیم. شبش هم رفتیم یه سفره خونه و با دوست همسری و خانومش و اون یکی دوستش و خانومش که تازه عروس و دوماد هستن کلی خوشگذروندیم و قلیون دود کردیم.

دوشنبه صبح هم من برگشتم. البته همسری دقیقد16546653594 بار گفت نرو. امروز نرو. فردا برو. پس فردا برو. ولی من اومدم اخه می موندم بدتر میشد و دل کندنمون از هم سخت تر میشد.

امروز همسری یه امتحان داشت که کلی باهاش کار کرده بودم پنج شنبه ای رو قبول شد امروزی هم قبول شده قربونش بشم من!

خوب حالا دوستان بدویین ادامه مطلب

ادامه نوشته

240: من و جاده

حدودا دو ساعت و نیمه دیگه بلیط دارم که برم پیش همسری. دلم براش قد نخود کوچولو شده و تنگ!

دلم میخواد دیدمش بپرم بغلش و بوسش کنم!

براش عیدی هم خریدم. زیاد گرون نبود اما خوشگله. دوسش دارم!

ساکم رو نصفه چیدم باید برم به بقیه کارهام برسم. گفتم بیام بنویسم و از خودم یه خبر بدم و بگم ببخشید که نشد بهتون سر بزنم دوستان. عاشقتونم.


پ.ن: سروین جون شروع زندگی مشترکت مبارک