من برگشتم. البته
دیروز غروب ساعت 6 رسیدم اما انقد خسته بودم که حال اپ کردن نداشتم الان اومدم که خبرها رو بگم.
شنبه 6 آبان ساعت 1:30 رفتم به سمت همسری. و ساعت 8:30 همسری برای دفعه اول با ماشینه خودمون و تنهایی اومد دنبالم. انقد ذوق کردم وقتی از اتوبوس پیاده شدم و دیدم وایساده کنار ماشینش!! تازه 10 دقیقه که مونده بود من برسم بهم اس ام اس داد من تو ترمینال دربست منتظر خانومیه گلم هستم. انقد مزه داد کنار همسری نشستن. اخه عادت داشتیم همیشه من رانندگی میکردم مخصوصا وقتایی که همسری می اومد خونه ما. این یک هفته هم همش همسری رانندگی میکرد. بهش گفتم حالا میفهمم چه مزه ای داره کنار شوهرت بشینی و اون ر انندگی کنه!
یکشنبه با یه سری دوستای ک.رج قرار داشتیم که ساعت 4 بود و بازم همسری من رو رسوند خیلی خوش گذشت. از اونطرفم دوتا از بچه ها رو ما رسوندیم انقد خوب بود.
دوشنبه با همسری رفتیم خیابون گردی. سه شنبه هم بازم رفتیم خیابون گردی. چهارشنبه همسری کلاس داشت به هیچ جا نرسیدیم اما پنج شنبه رفتیم بازار مب.ل ام.ام عل.ی. انقد ذوق کردیم و چیزای خوشگل برای خونمون انتخاب کردیم! کلی هم ذوق داشتیم.ولی تصمیم داریم حتما یافت اباد هم یه سر بزنیم.
جمعه ساعت 11 صبح از خواب بیدار شدیم و همسری در یک اقدام یهویی تصمیم گرفت بریم مسافرت. دوتایی. نیم ساعته بار و بندیل جمع کردیم و زدیم به جاده. اولین مقصد قم بود. چون من دلم هوس زیارت کرده بود و قربونه همسری گلم بشم که زودی به حرفم گوش داد و من و برد زیارت.
شب عید غدیر بود و اصلا و ابدا خونه پیدا نمیشد. دیگه همسری طفلکی با کلی بدبختی یه اتاق گرفت و وسیله ها رو گذاشتیم تو اتاق و چند دقیقه ای استراحت کردیم و رفتیم حرم. یه دل سیر زیارت کردم و از رو به روی ضریح هم به بابام و داداشام و خاله و عمه و مامانبزرگهام زنگ زدم تا به حضرت معصومه سلام بدن. بعدشم که اومدم بیرون و تویه صحن منتظر شدم که همسری بیاد.
موقع برگشت همسری گفت برم شکلات بخرم که شب عیدی برای خیرات رفتهگانمون پخش کنیم. گفتم برو. م نشستم جلوی در ورودی تا همسری زودی بره و بیاد. من فکر کردم میره یه بسته شکلات میخره میاد اما 3 کیلو شکلات خریده بود. به همه هم میگفت عیدتون مبارک و شکلات تعارف میکرد. دلم میخواست پاشم بچلونمش اون وسط. فقط امان از فرهنگ پایین بعضی از مردم. اولا اینکه خوب پلاستیک پر شکلات رو میدین مشت میزدن. از اونورم پوسته شکلات رو مینداختن درست جلوی در حرم. انقد ناراحت شدم. اما باریک الله به اعتقاد این عرب ها. زنای عرب یه دونه شکلات برمیداشتن. تازه پوسته های شکلاتی که بقیه ریخته بودن رو هم جمع میکردنن. خیلی تاسف خوردم به حال خودمون. با همه ی اینکارها تازه ساعت شده بود 7. همسری زنگ زد به دوستی که توی قم داره و چند سالی هست که ندیدتش. اونم گفت مغازش جم.کران هست. خلاصه رفتیم هتل من کیفم رو برداشتم و رفتیم به سمت جم.کران.
با فلسفه جم.کران اصلا کاری ندارم. اصلا هم واردش نشدیم. فقط از توی یکی از صحن هاش رفتیم به سمت جایی که مغازه دوست همسری بود. جاتون خالی ناهار نخورده بودیم ولی یه شام مشتی بهمون داد ( اخه رستورانش هم کنار مغازه سوهان فروشیش بود) دو سیخ کباب کوبیده و دو سیخ جوجه با پلو و ماست موسیر و سالاد و زیتون و دوغ و نوشابه. من و همسری هم انقد گشنه بودیم همش رو تا ته ته خوردیم. به همسری میگفتم وای خدامرگم الان میاد میبینه ما همرو خوردیم. میگه اخییی چقد گشنه بودنها. انصافا خیلی خوشمزه و خوش طعم بود.
بعدشم که رفتیم توی مغازه اش نشستیم و کلی با همسری حرف زدن و برای مادرشوهری و برادرشوهری و بابا و مامانبزرگهای من سوهان خریدیم و ازش خداحافظی کردیم و برگشتیم قم. البته من فکر میکردم جم.کران باید خیلی از قم دور باشه که اینطوری نبود. یه چیزی دیگه اینکه دوست همسری ناراحت شد که چرا بهش اصلاع ندادیم و رفتیم هتل. ولی قول دادیم دفعه بعدی حتما بریم خونشون. اخه اونا هم 5 ماهه که رفتن سر خونه زندگی خودشون.
شبش از خستگی شهید شدیم اما بهم قول دادیم که ساعت 6:30 بیدار بشیم بریم بچرخیم. صبح بیدار شدیم و راه افتادیم به سمت کاشان. اینم اتوبان سه بانده قم کاشان. البته یه کم جلوتر چهار باند بود که دیر به فکر افتادم عکس بندازم.
ساعت 9 نزدیکای کاشان صبحانه خوردیم و بعدشم که رفتیم حمام فین. انقد کیف داد انقد با همسری خندیدیم. بعدشم که رفتیم تپه سیلک رو دیدیم. نمیدونم کسی اطلاع داره یا نه اما تپه حصار دامغان از تپه سیلک قدیمی تر هست اما این کجا و اون کجا. یه محیطه حفاظت شده و مرتب که من اصلا فکرش رو نمیکردم. در مقابل تپه حصار دامغان. اصلا معلوم نبود که چی هست. تازه راه اهن هم لطف کرده منطقه تپه حصار رو نصف کرده تا ریل راه اهن از وسطش رد بشه اما خوشم اومد از تدبیرهای کاشانی ها برای حفظ میراث فرهنگی.از کنار حمام فین هم من دو جفت جوراب کاموایی خریدم که عاشقشونم یکی برای خواهر شوهری و یکی برای خودم. عاشقون هستم بس که نرم و راحت و گرم هستن.
توی راه گلاب و یه نوع عرق گیاهی خریدیم. گلابش نوشته بود 30 کیلویی. یعنی از 30 کیلو گل گرفتنش.انقد طعمش و عطرش زیاد بود که من برای تست یه ذره چشیدم نمیدونید که چه سر دردی گرفتم اما به همسری هیچی نگفتم نمیخواستم مسافرتمون بهم بخوره. اینا همه که گذشت تازه ساعت شده بود 1. تصمیم گرفتیم بریم نیاسر ناهار بخوریم. بعد از عوارضی کاشان قم جاده برگردون نیاسر رو رد کردیم. رفتیم وایسادیم کنار پلیس ها که ا زشون بپرسیم دور برگردان بعدی چقد راه هست؟؟ دیدیم میخندن و میگن ه ه ه میگین نیاسر کجاست نمیگی این اقا کیه؟؟؟ من که اصلا نگاه هم نمیکردم اما پلیسه به همسری گفت اقای مه.راج محم.دی هستن. همسری هم تابلو اصلا این ادمها رو نمیشناسه. برگشته میگه. خوب سلام. حالا چقد دیگه برم برسم به جاده نیاسر. اقا من ترکیده بودم از خنده. هیچی دیگه اینا فکر کردن ما برای مه.راج محم.دی وایسادیم. مثل اینکه اقا سرعت داشته گرفته بودنش بعدشم که دویید رفت برامون سی دی ترانه هاش رو بیاره برای عیدی بهمون بده. فک کن. به همسری گفتم جزو اثار تاریخی که دیدیم باید مه.راج محم.دی هم ثبت کنیم.
بعدش که رفتیم نیاسر. وای که چقد قشنگ بود. عالی بود. مخصوصا چارتاقی و آبشارش. خیلی خوشگل و ناز بود. کلی عکس انداختیم اینم دیوار چین در نیاسر. این لواشک های متری در ابشار نیاسر. ناهار هم از اونجا کباب گرفتیم و رفتیم توی طبیعت پاییزی و خوشگل نیاسر خوردیم و پیش به سوی خونه! از عوارضی قم تهران هم که تا پارکینگ همسری اینا من نشستم پشت فرمون. با اینکه تا به حال توی اتوبان شلوغ تهران قم رانندگی نکرده بودم اما واقعا حال داد مخصوصا اینکه کلی با همسری هم خندیدیم و دوتایی خوش گذروندیم.
یکشنبه هم که رفتیم با همسری عیدی بخریم که موفق شدیم برای همسری یه کاپشن و یه پیراهن خوشرنگ خریدیم. شبش هم رفتیم یه سفره خونه و با دوست همسری و خانومش و اون یکی دوستش و خانومش که تازه عروس و دوماد هستن کلی خوشگذروندیم و قلیون دود کردیم.
دوشنبه صبح هم من برگشتم. البته همسری دقیقد16546653594 بار گفت نرو. امروز نرو. فردا برو. پس فردا برو. ولی من اومدم اخه می موندم بدتر میشد و دل کندنمون از هم سخت تر میشد.
امروز همسری یه امتحان داشت که کلی باهاش کار کرده بودم پنج شنبه ای رو قبول شد امروزی هم قبول شده قربونش بشم من!
خوب حالا دوستان بدویین ادامه مطلب