154. دردووونه خیاط می شود

1. از اونجایی که توی پست قبل کلی غر غر کردم که بیکارم و نمی دونم چیکار کنم و اینا. با باباهه رفتم شونصد و بیست متر ( تقریبا) پارچه ملافه ای خریدیم که بشینم روی تشک و بالشت و ملافه برای روی جهیزیه و قسمت تشک و بالشت و ملافه ی مهمان رو دوخیده کنم. راستش از خیاطی فقط راست دوختنش رو بلد بودم و اصلا بلد نیستم و نبودم که چیکار کنم اما همین که شروع کردم و با گفته ی باباهه که مهم اینه که کار خودته و به درک اگه پارچه خراب شد میریم دوباره میخریم جراتم بیشتر شد و مشغول جولان دادن با قیچی روی پارچه شدم و نتیجش اینکه الان روی لحافم رو دوخیدم(!) مشغول طرح ریزی رویی بالشتهام هستم. میخوام یه مدل خوشگل از اونایی که دور بالشت یه پارچه ی چین دار میخوره از اونا درست کنم. از صبح الاف شدم که روی یه پارچه ی دیگه این مدل رو پیاده کنم و همین که الان دیدمش خستگی و گردن درد و کمر درد و دست دردم یادم رفت. نمی دونید که چقد خوشگل شد. حالا با این پارچه ی سفید که گلای قرمز داره چه شود این سرویس خواب بنده. برای منی که تا حالا جدی و واقعنی خیاطی نکرده بودم واقعا جای افرین و باریکلا و هزار افرین داره اینقد تمیز و منظم دوختم که بابام حسابی کیف کرد از دیدن دختر هنرمندش و دست رنج 3ساعت پشت چرخ خیاطی نشستنم.

2. این مامان بزرگ من( مامان مامانم) خوبه به مامانم جهیزیه انچنانی نداده بوده ( اخه مامانم اینا خودشون تصمیم گرفتن ازدواج کنن و به خاطر مخالفت بقیه مواجه میشن که با یه مراسم عروسی و یه جهیزیه ساده میرن سر زندگی خودشون) والله من که هر چی میگم میگه اخی دخترم این مال جهیزیه خودش بوده نگه داشته واسه تو. یعنی من موندم سال64 قوری پیرکس بوده آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پارچه ی ملافه ای طرح جینگولاسیون چی اینم بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳. طی کاوشهای من در چمدون مامانم که هنوز که هنوزه توی کمد دیواری هستش و بهش دست نزدیم دو عدد رویی بالشتی دست دوز و یک عدد سفره پارچه ای مال عهد مامانبزرگ مامانم کشف شده که بسیار بسیار قدیمی هستن. واااااااااااااااااااااااای اینقد نازن. اون رویی بالتشی که کار مامانمه. یعنی از اون وسیله هایی بوده که مطمئنم برای روی جهیزیش بوده و کار دست خودشه. اون یکی هم که کار دسته مامانبزرگ مامانمه. اینقد ناززززززززززه.

پ.ن: مرسی بابایی گلم که با اینکه قیمت یک متر پارچه اینقد گروونه اما بهم امید دادی و مطمئنم کردی اگه خرابکاری کنم اصلا مهم نیست. مرسی که میزاری هر کاری دوست دارم انجام بدم و تازه با دیدنشون کلی تشقویقم میکنی و بهم افرین میگی

پ.ن2: واییییییییی همسری عاشقتم. وقتی نظرت رو توی پست قبل خوندم کلی ارامش بهم رسید و خیالم بازهم راحت و مطمئن شد. من بهت ایمان دارم همسرم.

153: عیدتون مبارک

واقعا ادم عجب موجود عجیبیه. یه روز حسرت روزای بیکاری و بی درسی رو داشتم. اما الان که بیکارم نشستم برای خودم غصه میخورم و هی فکرای مزخرف میکنم و اخرشم به هیچ نتیجه ای نمیرسم. فقط بعدش به اعصاب داغون و یه مشت دستمال کاغذی فینی شده و یه بالشت خیس برام می مونه.

راستش برام عجیبه برگشتم به حالتهایی که درست بعد از فوت مامانم داشتم. زود رنج عصبانی وبه شدت احساساتی.

با بابام سنگام رو وا کندم. قرار گذاشتم چیزای خورد خورد جهیزیم رو بخرم و برای خرید های اساسی یک هفته با بابام برم ته.ران و بقیه خریدهام رو بکنم. حالا جالبیش به اینه که هنوز تاریخ عروسی مشخص نشده من حرص و جوش جهیزیم رو میخورم که همه چی جور باشه. یکی از ارزوهام این بود که درس بخونم و برم سرکار و خودم جهیزیه بخرم. حتی برای سیسمونی بچه هم همین نظر رو دارم ولی من هنوز یک ترم از درسم مونده تا کار پیدا کنم و نهایتا بتونم ۲۰۰-۳۰۰ تومن پس انداز کنم که باهاش نمیشه یه دست قاشق خرید چه به جهیزیه. هیچی دیگه هر چی اعتقاد و تفکری که کرده بودم الکی شد.

اه ببینید می دونم دارم چرت و پرت می نویسم باور کنید این بیکاری و بی اعصابی و از همه مهمتر بی هم زبونی( اخه همسری کلی کار داره) اینقد بهم فشار اورده که مجبور شدم بیام اینجا بنویسم. باور کنید این چند وقت برای همه چی فکر کردم و الان فقط و فقط به یه جفت گوش احتیاج دارم که یه عالمه حرف بزنم و بگم و بگم و بگم تا راحت بشم.  کلیم اینترنت گردی کردم که اونم دیگه برام جالب نیست کلی وبلاگ خوندم از ارشیوشون بگیر تا پروفایل هاشون رو خوندم. بیکاریه دیگه ولی خودمونیماااا عجیب شدم.

همین دیگه رسما دیوانه و خل شدم خودم خبر ندارم.

پ.ن: بد وضعیه. برام دعا کنید

پ.ن۲: عیدتون مبارک دوست جونااااااااااااااااااااام

پ.ن۳: غلط املایی و غلط ویرایشی رو یه طوری ندید بگیرید بدون دوباره خوندن میخوام ثبت کنمش.

 

152: قرم قاطی نوشت!!!

  1. دیشب رفته بودیم عروسی. وای اینقد باحال بود. مراسمشون هیچ گونه موزیکی نداشت و مثل یه مراسم مولودی خونی برای امامها بود. جالب بود کلا. از اول تا اخرش من که خندیدم و در حال اس ام اس بازی با همسری بودم. یعنی عروس دیشبی، ارزو نداشت که توی لباس عروس کنار همسرش برقصه و توی مجلس بدرخشه؟؟؟؟ یعنی قصدش از اون همه خرج برای لباس و ارایشگاه این بود که بیاد بره توی جایگاهش بشینه و زل بزنه به مهمونا؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه همش یه شب توی تمام عمر ادمه! چه طوری به راحتی می تونن ازش بگذرن؟؟؟؟ اونم کسی که اینقد به تجملات رسیده بود! هیچی دیگه، به امید خالی شدن قر کمرمون رفتیم، با دماغ سوخته برگشتیم.

 

  1. راستش کلی میخواستم بنویسم اما همش یادم رفت. اه اینم یه مشکل جدید که من همه چیو یادم میره

 

  1. یه جسم جالب و خواستنی امروز  توی خیابون نظرم رو جلب کرد که مطمئنن برای اولین سالگرد ازدواجمون یا اولین تولد همسری که توی خونه ی خودمون باشیم میخوام براش بخرم. خیلی شیک و انتیک بود. عاشقش شدم!! البته فقط به درد خونه ی خودمون میخوره ولاغیر.

 

  1. راستی میخوام برای اوکی شدن لیست نهایی جهیزیه ام و همچنین دوختن یه سری چیزای لازم از الان شروع کنم که اون موقع ( البته هنوز مشخص نیست کی) به مشکل نخورم. دوست ندارم از فامیل پدریم کمک بگیرم و تنها کسانی که می مونن  مامان بزرگم( مامانه مامانم) دوتا زندایی هام و یدونه خاله ام هستش. خاله جانم که نی نی در راهی دارن و کلا تشخیص داده استراحت مطلق کنه بهتره!!!! ( از الکی مثلا) زندایی بزرگم زیادی توی مود این چیزا نیست و زندایی کوچیکم خوبه! یعنی میشه روی کمکش حسابکرد ولی مشکلی هست اینه که من چه طوری بهش رو بندازم که بهم کمک کنه.  مامانبزرگم هم که قربونش برم همه چیو میگه بخر، لازم میشه. فک کنم میخواد سه چهار تایی خاور برای من جهیزیه بخره و 40-50 میلیونی هم به جیب بابام صدمه وارد کنه!!!!

            میشه کمک برسونید چه جوری بگم که کمک میخوام

 

  1. ادامه مطلبم مخصوص همسریه. نمی دونم کی میرسی بیای بخونیش اما رمزش 4 رقم اخر شماره موبایلته همسری.

 

  1. مثلا من یادم نبود میخوام ازچی بنویسم!!!!!!

 

  1. امروز یه چیز خوشگل برای خونمون ( خونه ی اینده ی منو همسری) خریدم که دفعه اول که رفتیم خونمون با ایینه و قران همراهمون ببریم. یه جا کلیدی ساده که نقش وانیکاد و چهار قل و ایه الکرسی داره. راستش نمیدونم چی شد که رفتم خریدمش شاید برای اینکه هر روز صبح همسری قبل از رفتن سرکار یا بیرون رفتن از خونه از کنارش رد بشه و همین ایات بشه محافطش تا وقتی دوباره به خونه برگرده یا شاید برای اینکه این چند وقت اینقد برای همسری دعا کردم قبل خواب هم در حال زاری و التماس به خدام. یعنی من موندم خدا خسته نشد من اینقد بهش التماس کردم. بابا، خدا جون حاجت منو بده تا دست از سرت بردارم اینقد نگم به فلانی فلان چیزو بده به منم ارامش همسریو. میشه خدا، من هیچ وقت هیچ چیزیو برای خودم نخواستم این یکبار به حرفم گوش کن خداجون.

 

ادامه نوشته

151: یخمک با طعم موبایل

۱. رفته بودم باغمون. وقتی برگشتم همش دنبال موبایلم بودم که پیداش نمیکردم. فک کردم نکنه توی باغ افتاده. رفتم سر یخچال یه لیوان اب بخورم فک میکنید چی دیدم؟ جفت گوشیهام توی یخچال بود. قبل اینکه برم باغ رفته بودم اب بخورم که اونجا جاشون گذاشته بودم. طفلک گوشیهام سگ لرز میزدن!!!!!!!!!!

۲. دو سه روزیه اوضاعم بدتر شده. از امروز افتادم روی دنده ی لج. یعنی تقصیر مربیه اشغال باشگاهمه. من قرار بود تا اول ماه رمضون برم باشگاه. امروز که رفتم شهریشو بدم فرمودن باید همه ی ماه رو بدی. یعنی ماه رمضونم بدم. در صورتی که باشگاه ماه رمضون تعطیله. منم گفتم برام ۳۰ تومن هیچ ارزشی نداره اما پول زور بهشون نمیدم و اومدم بیرون. ملت چه پولا که نمیخورن. چه طوری از گلوشون پایین میره.

۳. کسی تاحالا توتال کور داشته؟؟؟؟ تاثیری داره؟؟؟؟ وسوسه شدم یدونه بخرم. حالا موندم اصلا خوب هست یا نه!!!!

۴. با داداشیا یه عالمه پلی استیشن بازی کردیم. خیلی باحاله عاشقشم

۵. بازم میخوام دعام کنید. به خدا وضعمون بدجور ریخته بهم. خودمم قاطیم اما به خاطر همسری هیچی نمیگم. این دفتر لعنتی که طلسم شده کی میخواد شرش رو کم کنه نمی دونم. اه شانسم نداریم.

150: استرس

یکشنه بود که برگشتم اره یکشنبه ۱۲ تیرماه برگشتم.

انتخاب واحد ترم تابستونم هم انجام دادم کارآموزی و تمدن و قانون رو برداشتم اینطوری ترم مهرماهم سبکتر میشه و می تونم راحت تر به کارهای دیگم برسم.

راستش توی فکرشم که به همسری بگم تاریخ عروسی تعیین کنه.

شرایط  الانم خیلی خوبه. هیچ دختری دوست نداره خونه ی پدرش رو بزاره و بره ولی من دلم پیش همسریه. دلم میخواد پیش هم باشیم و به کارهامون برسیم و با هم قدم برداریم. نمی دونم شاید امشب در موردش حرف زدیم.

دو سه روزیه که استرس دارم. انگار یه اتفاق بد افتاده. انگار یه چیزی شده که من بی خبرم. نمیخوام به همسری بگم و ازش بپرسم چون اینطوری فکر میکنه که من گیر میدم. و این خوب نیست. گاهی وقتا فکر میکنم غیر همسر بودن همراهم هستیم و باید از همه چی خبر داشته باشیم. دلم بهم هیچ وقت دروغ نگفته. می ترسم بپرسم. یعنی واقعا من خیلی به همسری گیر میدم؟؟؟؟ من که هیچی نمی پرسم. و کاری ندارم باهاش. این میشه اخرش.

پ.ن: برام  دعا کنید بد حسی دارم

پ.ن۲: نمراتم اومد با معدل ۱۵ این ترمم رو تموم کرد. اعصابم از خودمم خورده. این معدله اخه. اه گند بزنن به این زندگی

امروز نهمین ماهگرد عقدمونم هست. ۹ ماهی پر از بالا و پایین. خوشحالم چون بهترین دورانه. چون خیلی چیزا یاد گرفتیم. چون خیلی چیزا رو تجربه کردیم. چون ۹ قدم به خواسته هامون نزدیک شدیم. چون داریم سعیمون رو میکنیم که خوشبخت بشیم

۹ ماهگیمون مبارک همسری

ساعت ۱۰ شب نوشت: بابا اینا رفتن شام بیرون. دلم نبود که باهاشون برم. برای همین از ۷ شب خونه تنهام. الانم حوصلم به شدت سر رفته. اه خسته شدم. کاش همسری بود مینشستیم با هم فیلم می دیدیم و می خندیدیم. اه این چه اخر هفته ی مزخرفیه اخه. من دلم مسافررررررررررررررت میخواددددددددددددد

149: هووووووی من، مینا

1.یادتونه یه امتحان سخت داشتم؟؟؟؟؟ تکنولوژی قند. 14.25 شدم. خوبه دیگه. بالاترین نمرش 15 بوده.

2. گفته بودم که یک عدد کاسکوی وراج داریم. از اونا که یه ریز حرف میزنه و جیغ میکشه. 5شنبه ای همسری دست یه مرغ مینارو گرفت و اومد خونه و این شد که، الان مینا خانوم فضول در حال بالا رفتن از سروکول بنده هستند و هیم دنبال موس توی صفحه لبتاب میگرده و نوک میزنه. از گیر دادنش به گوشواره و گردنبندم و چراغ روشن روی موس چیزی نمیگم چون کلافم کرده

3. عشق یعنی همسریت بدونه عاشق شاه توتی. موقعی که خوابی بره برات یه عالمه بچینه.

4. بنده هنوز منزل مادر شوهر اینا هستم. یکی بیاد منو ببرررررررررررررررررره خونه بابام.

5. عاشقتم همسرییی

پ.ن: من به این مینا حسودیم میشه. مخصوصا وقتایی که می پره روی همسری و از روی سرش پایین نمیاد. اه این چی بود اخه هم اسمش میناست هم جنسیتش ماده. به همسری گفتم باید به جای مینا، اصغر صداش کنه. چیه خوب من حسودیم میشه

148: خونه ی نقلیه ما

با مادر شوهری رفتیم خونمون رو دیدم.

واااای اینقد نازه. اینقد با نمکه. از نقشش و طرز ساختش خوشم اومد. تقریبا با اون چیزی هم که فکر میکردم یکی بود. اتاق خوابش بزرگ بود و یه کمد دیواری داره. حموم توی اتاق خوابه و آشپزخونه ی بزرگ و خوبی داشت. توی راهرو بغل در ورودی جایی که اصلا به توی پذیرایی دید نداره هم دستشویی بود. کلا خوشگل بود و من عاشقش شدم و کلی نقشه کشیدم واسه اینورو و اونورش چیکارکنیم.

توی راهروش نور زیاده و کنار راه پله ها هم یه جایی هست که میشه توش گلدون گذاشت. جا کفشی و اینا هم که جاشو ذهنی گذاشتم. کلا اگه بگم توی این دو ساعت هزارو دو مدل مختلف خونرو توی ذهنم چیدم دروغ نگفتم.

وااای یعنی ما قراره بریم اون تو زندگی کنیم یه خونه ی خوشگل و کوچولوی نااااااااااااااااااااااااااازز

پ.ن: وای همسری منو تو قراره بریم اون تو. اونجا اولین خونه ایه که منو تو قراره زیر سقفش زندگی کنیم. قراره توش خوشبخت بشیم . عاشقتم که برام همیشه بهترین ها رو خواستی و انجامشون دادی

پ.ن2: خدایا مراقب زندگیم و عشقم و شوهرم باش. خدایا همه ی ادمها رو خوشبخت کن

147: خدااااااااااااااااااااااااااااااا

اصلا فک نکنید که همسری رفته سر کار؛ خواهر شوهری رفته امتحان بده؛ مادر شوهری توی آشپزخونست و پدرشوهری توی حیاط و جناب کاسکو هم در حال وراجی هستن و منم که اصلا با اینترنت پر سرعت خواهر شوهری کار ندارم که. الانم اصلا لبتاب همسری روی پام نیست و اصلانم تند تند تایپ نمیکنم که.

اصلا هم فک نکنید خواستم دلتون رو بسوزونم و بگم ناهار قیمه داریم و شب هم مهمون من وهمسری برای شیرینی خونمون، ماهی کباب داریم. یعنی فک میکنید من همچی آدمیم که بیام بگم همسری دیروز برام دو تا مجسمه خوشگل بعبعی و یه جعبه کاکائو خرید و دو ساعتم سرش دعوا کردیمو من هی شک میکنم که نکنه همسری رفته از کاکائو های نازنینم خورده باشه.

الانم توی دلم سه چهارتا فحش اب نکشیده به این کاسکو دیووونه دادم که مغزم رو خورد هی میگه بیابیا بوس بده. خجالتم نمیکشه پسره بی ادب.

پ.ن: بابام اینا رفتن اصفهان. خوب شد که نرفتم با وجود زن بابای روانپریشم مطمئنن مسافرت زهرمیشد بهم.

پ.ن۲: این طوطیه دیوونم کردددددددددددددده. وااااااااااااای خدا مغزززززززززززززززم. یا جیغ میکشه یا یه ریز حرف میزنه

146: یه خبر عالی

واااااااااااااااای یه خبر خوب.

یه خبر معرکه

ما خونه خریدیییییییییییییییییییییییییییییم .

منو همسری الان صاحب یه خونه ی نقلی شدیم.

باورم نمیشه ما خونه دارییییییییییییم.

اخ جانم همسری قول داده فردا شب که رسیدم خونشون ببرتم خونه رو ببینم. وااای من ذوق دارم چه طوری بخوابم؟؟؟؟

حالا اینقد ذوق این خونرو دارم که از سر شب کلی ذوق کردم. خوشحالم.

خداااااااااااااااااااااااااجونم ازت ممنونم

همسرییییییییییییییییییییی عاشقتمممممممممممم

پ.ن: من هنوز باورم نشده که با هم ازدواج کردیم و رسما و قانونا و شرعا زن و شوهر شدیم چه طوری میخوام باور کنم خونه داریم و قراره دوتایی بریم توش زندگی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟