153: عیدتون مبارک
راستش برام عجیبه برگشتم به حالتهایی که درست بعد از فوت مامانم داشتم. زود رنج عصبانی وبه شدت احساساتی.
با بابام سنگام رو وا کندم. قرار گذاشتم چیزای خورد خورد جهیزیم رو بخرم و برای خرید های اساسی یک هفته با بابام برم ته.ران و بقیه خریدهام رو بکنم. حالا جالبیش به اینه که هنوز تاریخ عروسی مشخص نشده من حرص و جوش جهیزیم رو میخورم که همه چی جور باشه. یکی از ارزوهام این بود که درس بخونم و برم سرکار و خودم جهیزیه بخرم. حتی برای سیسمونی بچه هم همین نظر رو دارم ولی من هنوز یک ترم از درسم مونده تا کار پیدا کنم و نهایتا بتونم ۲۰۰-۳۰۰ تومن پس انداز کنم که باهاش نمیشه یه دست قاشق خرید چه به جهیزیه. هیچی دیگه هر چی اعتقاد و تفکری که کرده بودم الکی شد.
اه ببینید می دونم دارم چرت و پرت می نویسم باور کنید این بیکاری و بی اعصابی و از همه مهمتر بی هم زبونی( اخه همسری کلی کار داره) اینقد بهم فشار اورده که مجبور شدم بیام اینجا بنویسم. باور کنید این چند وقت برای همه چی فکر کردم و الان فقط و فقط به یه جفت گوش احتیاج دارم که یه عالمه حرف بزنم و بگم و بگم و بگم تا راحت بشم. کلیم اینترنت گردی کردم که اونم دیگه برام جالب نیست کلی وبلاگ خوندم از ارشیوشون بگیر تا پروفایل هاشون رو خوندم. بیکاریه دیگه ولی خودمونیماااا عجیب شدم.
همین دیگه رسما دیوانه و خل شدم خودم خبر ندارم.
پ.ن: بد وضعیه. برام دعا کنید
پ.ن۲: عیدتون مبارک دوست جونااااااااااااااااااااام
پ.ن۳: غلط املایی و غلط ویرایشی رو یه طوری ندید بگیرید بدون دوباره خوندن میخوام ثبت کنمش.
بسم الله الرحمن الرحیم