239: رئیس ولی

خوب توی اون هفته که گذشت اتفاقات کم و بیشی افتاد

مهمترینش هم اینکه من رفتم جلسه اولیا و مربیان مدرسه داداش کوچیکه و اینطوری شد که من شدم جزو انجمن. حالا اصلا در موردش هیچی نمیدونم که!! همینطوری یهویی شد! الان هم همسری اسمم رو گذاشته رئیس ولی!!!! فک کن. بهم میگه دیگه بهت نمیگم دردووونه شدی ولی!!

دیروز و پریروز هم که سرگرم عروسی پسر خاله نه بهتره بگم نوه ی خاله ی مامانم بودیم. یعنی طرف مادریم انقد با هم صمیمی هستن که من دیروز همش فکر میکردم عروسی پسر خاله ی خودممه!!! بعد از مراسم پاتختی هم نمیزاشتن من بیام خونه و کلی رقصیدم با همه!! تازه همشم میگفتن عروس بعدی دردووونه!!

انق باحال بود. کلی حال کردم با مدل عروسی اینطوری که انقد صمیمی هستن!

امروز هم که قرار برم خیابون دو سه تا پارچه مانتویی بخرم و با مدلهایی که دارم بدم برام بدوزن!! رفتم مانتو اماده بخرم اصلا به دلم نبود. نه جنسش خوب بود و قیمتشم که خدا تومن! ترجیح دادم پارچه بخرم بدم خیاطم برام بدوزه!

عید قربون هم که همسری میاد و من باهاش میرم تهران برای مراسم عید غدیر مامانبزرگش! اخ جون همسری دلم براش تنگ شده!


پ.ن: هی من نمیخوام به کسی تاریخ عروسیم رو بگم ( منظورم از فامیله) انقد سریش میشن که واسه باز کردن از سر خودم میگم تابستون. فقط تا الان دایی کوچیکم و زنداییم و مامانبزرگم و خاله ام و شوهر خاله ام و بابا و داداشهای خودمو دوستم میدونن!!! بابا من دوست دارم تاریخش رو کسی ندونه! اینطوری خیلی مسخره میشه که همه میدونن. ولی خوب این دایی و زنش انقد گیر دادن که مجبور شدم بگم!! ایییییششش

238: تاریخ عروسی

بلاخره تاریخ عروسی ما هم مشخص شد البته نصفه تاریخ اخه تاریخ قمریش رو میدونیم اما شمسیش رو نه!!!

امروز اون تالاری که اول گفتم، همون که مطلوب بابا بود و ما هم خوشمون اومد و میشه اشپز رو خودمون ببریم. همون انتخاب شد. من و بابام به نیابت از همسری و باباش قرارداد رو امضاکردیم و برای شب نیمه شعبان. بهتر بگم 14 شعبان رزرو کردیم.

یعنی ایشالله من نیمه شعبان عروس میشم!!!

پ.ن: اخ جون ته دلم میخوام زودتر روزها بگذرن و نیمه شعبان برسه!!!

پ.ن2: من و همسری عروس و دوماد میشیم. هووووووووررررررررررررررررررررررراااااااااااااا. خیلی خوشحالم

237: تالار اری یا نه

همین نیم ساعت پیش همسری رو رسوندم ترمینال تا برگشت و رفت. البته توی ترمینال نزدیک بود بزنم زیر گریه چون دیر شده بود همسری رفت سوار اتوبوس شد و نشد که خداحافظی کنیم. تقریبا فاصله دو کیلومتری تا پلیس راه رو رفتم تا ازش خداحافظی کنم که اگه نمیکردم الان در حال زار زار گریه کردن بودم.

علارقم بحث هایی که بین همسری و باباهه پیش اومد و اون شب کذایی مسخره که من فکر میکردم دارم کار درستی میکنم اما اشتباه میکردم و باعث سوئتفاهم بین همسری و بابا شد، دیروز رفتیم تالارها رو دیدیم. و روی دو تاش به توافق رسیدیم. اولین تالار که خوب آشپز رو خودمون می تونیم ببریم و  این مطلوب بابا هستش. اینطوری میگه از اشپز های اشناش  کسی رو میبریم که برامون غذا رو آماده کنه و از همه مهمتر کیفیت غذامون تائید شده هست اینطوری اما اون یکی تالار تمام کارها اعم از غذا و پذیرایی پای خودشون هستش که این یه ذره مارو دودل کرده بود. بلاخره بعد از رایزنی های فراوان بین من و بابام و همسری به این نتیجه رسیدیم گزینه اول رو انتخاب کنیم که از نظر غذا کیفیت دست خودمون هستش و از هر نظر بهتره و از درجه دوم اهمیت این بود که توی هزینه ها هم صرفه جویی میشه! حالا فردا قرار من و بابام بریم برای تائید قرارداد و قرارداد رو برای نیمه شعبان سال اینده اوکی کنیم! بدون همسری.

دوست داشتم همسری می موند تا همراهمون می اومد اما فردا شنبه است و کار داشت. از اونطررف همسری که تالار رو دیده و زیاد فرقی نمیکرد حالا امروز بابا با اشناش هماهنگ میکنه که فردا بریم قرارداد رو اوکی کنیم.

توی تالار هایی که رفتیم دیدم یه باغ هم بود که خوب قشنگ نبود. به قول همسری اخرین مجلسی که اینجا برگزار شده احتمال برای خانوم هاویشام بوده!!! زیاد به دل من ننشست.

در ضمن چون دوتا مجلس داریم نمیخوام روی همسری و بابا فشار بیاد مخصوصا اینکه بابایه من اعتقاد داره که حنابندون هم باید بگیریم( میگه عروسی بدون حنابندون معنی نداره ) حالا خدا کنه از خر شیطون بیاد پایین یعنی صورت من فک کنم هیچیش نمونه بعد از 4 بار ارایش سنگین عروس. حنابندون و عروسی شهر من و عروسی و پاتختی شهر همسری!!! چه شود!!!

دعا کنید همه چی خوب پیش بره تا الان به غیر از اون شب بد که گذشت و دلم میخواد از ذهن همه ی ما پاک بشه بقیه اش اونطوری شد که ما میخواستیم ( ما منظورم من و همسری هست) خدا کنه بقیه اش هم به خیر بگذره.

بوس برای همه ی دوست جونی های مهربون خودم!


236: نیمه شب نامه

طبق همه ی شب هایی که همسری توی اتوبوسه و داره میاد پیشم من بیدارم و شب زنده داری میکنم. حتی سورپرایز همسری رو گذاشتم الان بشینم کامل کنم و دوش و خوشگلاسیون رو هم انداختم برای ساعت 2 بامداد به بعد که وقتم بگذره!

باور کنید این مدت استرسم بیشتر شده. البته همون دیدار دلدار اونم بعد از 20 روز هم یک دلیل بزرگ برای استرس هستش

اوم راستش اتاقم رو تمیز کردم. مقداری هم گریه کردم. رفتم روی صندلی که کتابخونه ام رو تمیز کنم دستم خورد به عروسکهام و گله ی گوسفندهام پخش اتاق شدن و نشستم وسطشون و یه دل سیر گریه کردم البته بعدش سریع خودم رو جمع کردم و اتاقم رو مرتب کردم از کارهام همونایی مونده که گفتم.

توی این مدت مامانبزرگم ( مادری) یه انژیو گرافی قلب و یه بالن داشت که به شدت نگرانش بودیم و استرسش رو داشتیم که نشونه ی استرس و بی اعصابی امروز خودش رو نشون داد و فهمیدم دم ابروم ریخته. شوک شدم. اما زود فهمیدم و به فکر چاره افتادم. ایشالله که جواب میده!

همین الان همسری اس ام اس داد که اتوبوس خراب شده! منم نوشتم ای تو اون روحش. یعنی اون راننده فکر نمیکنه یه اقایی توی اتوبوس هست که خانومش منتظرشه! دلش باری بوس تن همسرش تنگ شده!! خدا من. اینم شد شانس


سورپرایز همسری رو عکسش رو میزارم ( کادوی دومین سالگرد عقدمون) البته اگه بزاره سورپرایز بشه بس که پرسید چی خریدی چی خریدی؟؟؟ حالا من خودم بدتر از اون فضولم اما همسری دیگه خیلی شنگول بود و هی پرسید تا گفتم. اما لو ندادم بقیه اش چیه! خدا کنه خوشش بیاد.

فعلا برم که سرم رو با یه چیز دیگه گرم کنم تا همسری بیاد

پ.ن: قرار با بابام حرف بزنیم و بریم برای رزور تالار! دعا کنید. محتاج دعاهاتون هستم


چهار صبح نوشت: دلم قیلی ویلی میره تا زودتر همسری برسه هم بابت دیدنش! هم بابت سلامت رسیدنش و هم بابت اون کیف خوشگلش که مطمئنم توش برام یه عالمه سورپرایز هست!!! همسری زودی بیا!!! من خواب به چشمام نمیاد تا برسی


دو سی دقیقه ظهر نوشت: همسری رسید. با یه گلدون کاکتوس خوشگل و یه بلوز کادوی مادرشوهری و یه دستگاه همزن برقی کادو خود همسری. من هم کادوی همری رو دادم. یه تابلو خوشنویسی شده از یه شعر قشنگ ! عکس میندازم و آپلود میکنم که ببینید

الان هم خوابیده. دیشب مجبور شده با یه اتوبوس دیگه بیاد که اون هم جا نداشته و هسرکم مجبور شده تا مقصد روی پله کنار راننده بشینه. عشق یعنی همین. وای که من چقد عاشقشم. حیف که خسته است وگرنه میرفتم باهاش کشتی میگرفتم تا صدای خنده هامون روحم رو زنده کنه

235: اس ام اس هایه عاشقانه ی ما

در راستای قیمت یهویی منفجر شده ی س،که و ط،لا مشروح!!!!!!!! اس ام اس هایه ارسالی و دریافتی من به همسری و دوست جونیم رو بخونید لطفا!!!

زنگ زدم همسری میگم حدس بزن س،که چند؟؟؟ میگه یکو سیصد( کلا ما چون خیلی پولداریم یک میلیون و سیصد رو پول خوردی تلفظ میکنیم) میگم نه خیر یک و سیصد و پونزده

5 دقیقه بعد زنگ زدم میگم بهت گفتم س،که چند؟ میگه یک و سیصد و پونزده. میگم خوب الان شد یک و سیصد و بیست و پنج.میگه یا قلی

10 دقیقه بعد زنگ زدم میگم بهت گفتم چند؟؟؟ میخنده و میگه یک و سیصد و بیست و پنج! میگم خوب الان شد یک و سیصد و چهل و پنج!!!!

میگه یا حضرت فلفل( امامزاده کشف شده توسط همسری)


اس ام اس دادم بهش اینجا ..... است. دردووونه هستم یک دختر یک میلیاردی! ای لاو یو پی ام سی.

میگه کچلووووووووووووووووووووووووووو

میگم هار هار هار مردم از بس امروز خندیدم

میگه عشقولی میلیاردی


نیم ساعت بعد اس داده ما داریم میریم دنبال خونه ( برای دوستش)

میگم مراقب باشید. با اقای دوست دست بندازید گردن هم و گریه کنید! البته تو چون مهریه من خیلی بیشتر هستش تو سر و صورتتم بزن. فقط لباسات رو پاره نکن که گرونیه پول نداریم لباس بخریم!!!

جواب نمیده!

ده دقیقه بعد اس ام اس دادم همسری تو سر و صورتتم نزن. قرص و دارو هم گر،ونه!!!!!!!!!!!!


به دوستم اس دادم میدونی س،که چند شده؟؟؟

میگه نه چند؟؟؟

میگم س،که یک و سیصد و چهل و پنج. گر،می هم صد و سی و هشت.

میگه یا قمر بنی هاشم دیگه هیچکی عروسی نمیکنه!!

میگم بعله ام. البته یادت نره من دردووونه هستم یک دختر یک میلیاردی.

میگه یعنی چی ؟ یک میلیاردی؟؟؟

میگم مهریه ام با تخفیف و اینا میشه یک میلیارد. البته بین خودمون بمونه من و همسری از اولشم با هم تفاهم نداشتیم. حاضرم مهریه ام رو بگیرم برم خونه بابام.

میگه خدا خفت نکنه. میگم چی رو میگه!!! خوشبخت بشی ایشالله.

میگم همسری بهم گفته با این وضع س،که شما سروری، عزیز دلی، کی جرات داره بهت بگه بالای چشمای خوشگلت یه ابرویه خوشگل تر هم هست!!!!

میگه اخه اینم شد وضع!!! این چه مم......

میگم اره بابا گرو،نیه.

میگه هر جا رفتی گدایی به منم بگو با هم بریم.

میگم باشه با هم بریم من میزنم تو برقص خسته شدی جاهامون عوض کنیم!!!

میگه اره فکر خوبیه حالا تو با یک میلیاردت چند وقتی بیشتر از ما دووم میاری!!!

میگم میدونی نز،ول،خوری حرامه. منم مجبورم به اینکار اما تو این شرایط من بهت کمک میکنم سو،دش رو کمتر میگیرم. هر چی نباشه ما با هم دوستیم!!!!!!!!!!!

میگه نه خواهر تو این گر،ونی نمیتونم پولت رو پس بدم مدیونت میشم همون بمیرم بهتره!

میگم حالا هر طور خودت راحتی اما رو کمکم حساب کن!!!

میگه جهیزیه ها رو بگو با این وضع سی چهل تومن هم میزنه بالاتر!!!

میگم اره بابا با این وضع به جایه یخچال بخوای کلمن هم بخری یک تومن باید پولشو بدی

میگه نترکی دختر موندم بخندم یا گریه کنم. الان میخندیم دو روز دیگه باید گریه کنیم.

میگم اره منم الان روز خوشمه!! وقتی مجبور شدم جایه یخچال کلمن بخرم و چای اجاق گاز، گاز پیک نیکی و سرویس ملامین جهاز مامانم رو بردم  اونوقت میزنم تو سر خودم!

میگه اره الان عین دیوونه ها نشستیم داریم میخندیم دو روز دیگه که مجبور شدیم بریم گدایی اونم کجا؟؟ وادی السلام اونوقت میگم هی کجایی روزایی که پولدار بودیم

میگم حالا با این وضع قرصامون هم گر،ون میشه. پول هم نداریم بخریم. میبرنمون دیوونه خونه. بعدش کمپوت هم گر،ون میشه. کسی نمیاد دیدنمون از گشنگی تویه تنهایی میمیریم.

میگه اره. بزار برم حساب کنم ببینم اقاجونم چقد حقوق میگیره. جیزه بندی کنیم.

میگم اره برو که همین ده دقیقه اس بازی ما کلی به جیبمون ضرر زد!!!!


234: رعد و برق وحشتناک

دیروز اینجا طوفان شد!! اصلا دیروز روز پرماجرایی بود. اول که مامان بزرگم وسط مهمونی زنعمو غش کرد بردیمش بیمارستان. بعدش که زن داداش زنعموم رو اوردن بیمارستان و سومیش هم خورد به ماشین عمو و وقتی دختر عموم پشت فرمونش بود توسط یک راننده بی هواسه عوضی پرسرعت سپر عقبش ترکید.

از اونورم تا من رسیدم خونه برقا رفت و اسمون شروع کرد به نور افشانی. یعنی رعد و برق میزد وحشتناک. یکیش که اینقد وحشتناک بود من داشتم سکته میکردم. یعنی نصف تنم لمس شد از ترس! تند هم پاشدم یه لباس مناسب پوشیدم و یه چادر گلگلی هم گذاشتم بغل دستم که اگه خدایی نکرده زلزله اومد اسلام به خطر نیافته!!!!

حالا داداش بزرگه امروز از باشگاه اومد گفت یکی از بچه هایه باشگاهشون رو دیروز برق گرفته و طفلک فوت شده! کلی غصه خوردم! خدابیامرزتش! 4 نفر دیروز مردن. با همون رعد و برق وحشتناکه. یعنی خونه ی ما و شیشه ها کامل لرزیدن. من فکر کردم زلزله است که نبود و فقط موج رعد و برقه بود! خداروشکر که تو راه نبودم وگرنه همونجا پشت ماشین سکته میکردم!!

امروز هم دوره ی خانومانه بود! 5 تا فامیل هستیم که نو عروس هستیم و تصمیم گرفتیم دور هم جمع بشیم! حالا امروزش که عالی بود. ایشالله همینطوری ادامه داشته باشه. قرار گذاشتیم یه شب با شوهرهامون بریم بیرون. تا با هم اشنا بشن و رابطمون بهتر بشه! ایشالله که بشه!

همین دیگه برم به اتاقم برسم که بازار شام جلوش لنگ میندازه!!


پ.ن: زنبور نیشم زد! پشت گردنم. قد یه سکه 25 تومنی( از اون قدیمی ها نه از این جدیدا) باد کرده اومده بالا! میسوزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

233: من و دلواپسی هام!

اخ که چقد الان دلم میخواد یکی بود تا دلداریم میداد یکی که بغلم میکرد و دست میکشید رویه موهام و بهم میگفت غصه نخور! چیزی نشده یکی که ارومم میکرد. امشب گریه کردم. از ته دل. هق هق کردم از اون گریه ها که نفس کم میاری! از اون گریه ها که وسطش خدا رو صدا میزنی!

راستش نمیدونم چم شد یهویی! نمیدونم چرا یک لحظه به خودم اومدم و دیدم گوشی تو دستمه و دارم هی راه به راه زنگ میزنم همسری!

از ساعت 6 عصر تا 10 شب در حال اس ام اس دادن و زنگ زدن بودم. راستش وقتی یکساعت شد و جواب نداد قلبم به تپش افتاد. یه حسه بد! یه حس که انگار وایسادی وسط اتاقی که دور تا دورش سیاه و فقط و فقط خودتی! اتاقی که رنگش اجازه نمیده حتی دستهایه خودت رو ببینی.

من امشب گریه کردم چون ترسیدم! وحشت کردم و از ته دل زار زدم چون فکرایه بد و مزخرف هجوم اوردن به من!

ذهن من دچار وسواس شده! هرچیزی که به همسری و داداشیها ربط داشته باشه سنسور هام شروع میکنه به پیش بینی و تجسم فکرهایه ناجور!

امشب وقتی همسری گوشیش رو جواب نداد من ترسیدم! مدام یاد روزی که داداش بزرگه تصادف کرد میافتادم! یاد صبح روزی که خواب بودم اما مامانم تویه بیمارستان پر کشیده بود! یاده تنهاییش و اون احساس خلا! احساس کردم تنهام. احساس کردم یه اتفاق شوم و بد افتاده. اتفاقی که معنی زنده بودنم رو ازم گرفته. دسته خودم نبود من با این ترس بزرگ شدم. با ترس تنهایی ترس از تنها موندن و ترس از اینکه کسی دوستم نداشته باشه!

حس بدی بود! وقتی خواهر شوهری اس ام اس داد که اومد خونه بغضم انقد سفت شد که گلوم درد گرفت. بعدشم که رفتم دوش گرفتم و الان اینجام.

نمیدونم چی بگم و چه طوری این حس رو امشب رو یادم بره! کاش هیچ وقت این اتفاق تکرار نشه. من ظرفیت تحمل یه اتفاق یه شوک دیگه رو ندارم. من بدونه همسرم میمیرم.

پ.ن: تویه ترافیک موندن! یعنی نمیشد یک لحظه خبر بدی که خوبی! که داری برمیگردی خونه!! 3 ساعت مثل مار زخمی به خودم پیچیدم! چی بهت بگم مرد! چی بگم

232: انچه گذشت

ببخشید که با تاخیر اومدم. یه ذره مشغولیت فکری و ذهنی داشتم که درست شد.

خوب همونطور که گفتم شنبه صبح ساعت حدود 6 صبح راه افتادیم به مقصد خونه ی همسری اینا. صبح زود راه افتادیم که هم اهسته تر بریم و هم چند جایی وایستیم برایه صبحونه و میان وعده.

بنده هم در نقش راهنما بابارو راهنمایی کردم تا اینکه ساعت 1:30 رسیدیم خونه ی همسری اینا. از استراحتمون بین راه همین انقد بگم که بابایه من مدل اتوبوسی رانندگی میکنه یعنی وسط راه یه نیم ساعتی توقف کرد برایه صبحونه و ... بعدش که همش تو راه بودیم البته اینقد طول کشید به خاطر ترافیک و اهسته روندن هم بود. 

مادر شوهری یه باقالی پلویه مشتی ( خوشمزه) پخته بود که خوردیم و همه رفتن خوابیدن. من بیچاره هم با اینکه شب قبلش اصلا خوابم نبرده بود یک ساعتی چشمام بسته شد اما همه ی صداهایه اطرافم رو میشنیدم و این بدتر خسته ام کرد.

شبش شام پختیم و رفتیم پارک خوردیم و برگشتیم.

یکشنبه ظهر تصمیم گرفتیم بریم پارک ارم و باغ وحش. ناهار قورمه سبزی دست پخت مادرشوهری رو برداشتیم و راهی شدیم. رفتیم باغ وحش و کلی خوش گذروندیم و حیوونایه قشنگ دیدم اما خوب ادم دلش می سوخت. حیونایه طفلک تویه قفس. گناه داشتن.  شب هم رفتیم شهر بازی و کلی وسیله سوار شدیم. مثلا یه جاش رفتیم تونل وحشت( من در نقش دخترک و بابا هم در نقش کودک سیبیل دار و همسری هم که در نقش بابایه من) این بچه ی مسئول تونله یه ماسک وحشتتناک گذاشته بود رویه صورتش وسط اون تاریکی نشسته بود پشت سر من هی دست میزد به شونه ام که برگردم نگاش کنم. حالا منه خرسه گنده هم هی جیغ میزدم. بهش میگفتم پیاده میشیم دیگه حالت رو میگیرم بچه. بی شرف تا قطار وایساد جیم شد!!!

بعدشم که رفتیم سورتمه سوار شدیم که بنده باز هم کلی جیغ زدم و همسری و التماس کردم وایسیم.

بقیه چیزایه دیگه هم سوار شدن اما من که دیگه نرفتم. همش رویه اعصاب بود اون بازیها.

فرداش ناهار که جوجه بودش رو برداشتیم رفتیم سد کرج. اما خوب جاده بسته بود و یه جایی بغل رودخونه همسری پیدا کرد و رفتیم ناهار رو ساعت 5 خوردیم و تشریف بردیم امامزاده که یه زیارتی هم کرده باشیم!!!

اهان اینجا رو تویه ادامه مطلب رمزی مینویسم برایه دوستام( صحبت هایی که زده شد در مورد عروسی)

سه شنبه صبح هم راه افتادیم رفتیم امامزاده داوود. وای که چقد باحال بود. کلی مزه داد.

چهارشنبه صبح هم از همسری اینا خداحافظی کردیمو برگشتیم.

مسافرت خوبی بود. خیلی خوش گذشت.

پ.ن: نکته مهم این مسافرت ماشینی بود که همسری خریده و اسمش رو من گذاشتم ماشا!!!

قربون همسری بشم که تمام مدت اجازه داد من رانندگی کنم و حتی تویه جاده ی وحشتناک امامزاده داوود انقد به من و رانندگیم اطمینان داشت که راحت گرفت خوابید تا خوده شهران!!! کلا همسری تویه این قضیه خیلی خوبه. اعتماد به نفس میده به ادم در حد خدا!!! یعنی همیشه همینه ها. تویه کل این چند روز شاید همسری 20 دقیقه رانندگی کرد و با صبرش اجازه داد من رانندگی کنم و ترسم از رانندگی تویه اتوبان و ترافیک و راه بندون بریزه.

پ.ن2: دوستان رمز همون عدداست که بهتون دادم.  بفرمایید ادامه مطلب

بهاره جان ادرس ایمیل بزار رمز رو برات بفرستم

ادامه نوشته