من برگشتم خونه ی پدریم. امروز ساعت 6 غروب
رسیدم. طفلک همسری گلم امروز از صبح ساعت 11 یه کله دفتر بود تا همین نیم ساعت
پیش. دلم میخواست پیشش بودم و بغلش میکردم و مشت و مالش میدادم تا خستگی 10 ساعت
پشت کامپیوتر نشستن از تنش بره بیرون.
این دو هفته خیلی خوب بود. مخصوصا اینکه رفتیم
خونه ی کوچولومون رو دیدیم و یه سری جاها رو اندازه زدیم که اگه خدا بخواد ریزه
ریزه وسیله بخریم اما اینطوری که بوش میاد هیچکی براش مهم نیست که بلاخره ما قراره
چه غلطی بکنیم برای این مراسم عروسی که 5 ماهه دیگه هست.وای بر من که دلم میخواد همش در مورد مراسم در پیش رو حرف بزنم. دلم میخواد برنامه ریزی کنم. بگم چی رو کجا بزارم و چه رنگی بخرم و هی حرف بزنم و برم توی رویا ولی امان از دست بابایی که طاقت دوری من و نداره با شنیدن جهیزیه خریدن فیلش یاده رفتنه من و میکنه و کلا ترجیح میده کانال تلویزیون رو بالا و پایین کنه یا همسری که طفلک گاهی وقتا انقد کنار گوشش ور ور حرف میزنم و که خودم از دست خودم لجم میگیره ولی وقتی میبینم یه دستش به فرمونه ماشینه و یه دستش داره با چونه اش بازی میکنه و توی فکره کلا ترجیح میدم سکوت کنم. یا حداقل کمتر رویا پردازی کنم برای اتفاقاتی که هنوز تا رخ دادنش 5 ماه فرصت هست چه کنم که بعد از سه سال برای هم خونه شدن با عشقم زیادی لجوج شدم و اصلا دوست ندارم به عروسیم به اتفاقی که قراره من و همسرم رو برای یک عمر بهم پیوند بده به چشم یه اتفاق از سر باز کن نگاه بشه. یه اتفاق که فقط بیاد و بره و تموم و دیگه هیچ کسی دغدغه ای نداشته باشه. دلم میخواد توی این روزا همه ازم بپرسن برنامه اتون چیه. چیکار کنید. کی میرید برای رزرو ارایشگاه عکاس و... ولی هیچ کسی تا حالا هیچ سوالی ازم نپرسیده و باز هم این منه لجوج هستم که برای همه دلم میخواد بگم. دلم میخواد ذوق کنم و شاد باشم و بگم و بگم و بگم ولی دست گذاشتم روی دلم و ذهنم و همیشه تا شروع میکنم به خیالپردازی چشمام رو میبندم و یه نفس عمیق میکشمو و میگم بسه رویا پردازی بسه.
بدجور سرما خورده ام. ابریزش بینی ندارم اما به
شدت سرفه میزنم الانم برای خودم اویشن دم کردم که بخورم و بتونم شب بدون سرفه
بخوابم.دیشب همسری برام دم کرده اویشن اورد و توی خواب دلم میخواست بچلونمش اما نشد. انقد کسل و بد اخلاق بودم که ترجیح دادم سریع بخوابم.
مادرشوهری هم شنبه رفت بیمارستان. یکشنبه عمل شد
و دو شنبه مرخص شد. یعنی اینکه این چند روز من مسئول پخت و پز بودم و سخت بود.
مخصوصا اینکه پدرشوهری شبها بدون مادرشوهری نمیخوابید.
کلا اتفاقات زیاده. ماشینمون هم حالش خوبه. با
همسری چند باری رفتیم دور زدیم که انقد هوا سرد بود ترجیح میدادیم برگردیم خونه و
از کنار بخاری فیض بوق بازی کنیم.
همین اتفاقات این مدت همین بود. که خوب نوشتمشون
که ثبت بشه.
پ.ن1: ادامه مطلب ماله عشقمه.