256: همسری در راه
منم ساعت 9:30 نوبت ارایشگاه داشتم. رفتم ارایشگاه و ساعت 11:30 برگشتم خونه. 12:30 دیدم از همسری خبری نشد گفتم خوب لابد کارش طول کشیده فردا میاد. برای همین اتاقم رو ریختم بهم. یه خونه تکونی اساسی در این حد که قالی رو جمع کردم بردم تو حال. تختم و میز کامیپوتر و کتابخونه و کمدم رو ریختم پایین و حسابی تمیز کاری کردم. وسط این بلبشو همسری اس ام اس داد که من راه افتادم دارم میام. اقا من و میگی هنگ کردم. افتادم رو دور تند. انقد تند تند کار کردم که یک ساعته همه چی برگشت سر جاش. الان من دردووونه هستم با یه اتاق که داره برق میزنه. یعنی به معنای واقعی کلمه سابوندم اتاقم رو.
خداروشکر از شر اتاق تکونی دم عید راحت شدم با این رگ تمیز کاریم که یهویی قلمبه شد.
الان فقط مونده داداش کوچیکه رو برسونم کلاس زبان و بیام دوش بگیرم و خورشت سیب آلبالو بار بزارم برای همسری عزیزم که داره میاد و میدونم ناهار نخورده و گشنشه. الهی فداش بشم من که دلم براش کوچولو شده قد نخود.
خدایا همه ی مسافر ها رو صحیح و سالم به خانوادهاشون برسون همسری گل من هم سالم برسونش پیشم.
دارم میمیرم از ذوق اخ جووون همسریم داره میاد
بسم الله الرحمن الرحیم