251: مسافرت رفت و برگشتی
قضیه تیتر این مطلب هم اینه که من جمعه ای با همسری برگشتم تهران. یعنی نمیتونستم بزارم تنها برگرده برای همین امروز دوباره برگشتیم خونه ی ما تا یلدا رو کنار بابا و داداشهای من باشیم و ازهمه مهمتر دو تا مهمونی هم دعوتیم فردا شب و پنج شنبه ناهار. به خاطر همین من با همسری رفتم دوباره امروز اومدیم و دوباره جمعه باهاش میرم. خوب چون مادرشوهری یه عمل کوچیک داره میخوام برم اونجا هر چند از پرستاری چیزی نمیدونم اما خواهر شوهری میره بیمارستان پیشه مامانش و من میمونم خونه شام و ناهار اماده میکنم و خونرو مرتب کنم که کسی میاد دیدن مامانش همه چی اماده باشه.
خلاصه الان هم داره از خستگی میمیرم و چشمام از خواب باز نمیشه اما اومدم که بهتون بگم من امروز اومدم و دوباره جمعه دارم میرم. تجربه جالبی بود با ماشین خودمون سفر کردیم که واقعا عالیههههه
ایشالله خدا به همه ماشین بده تا بتونن لذت مسافرت اینطوری رو بچشند
عاشقتونم که به یادم بودین و بهم سر زدین. ببخشید دیگه خونه همسری اینا اینترنت ندارن برای همین نمیشه بیام و نظراتتون رو تائید کنم. برای همین وقتی رسیدم مثل معتادها پریدم رو کامپیوتر تا ببینم چی بهم گفتین که جوابتون رو بدم.
یلداتون مبارک دوستای مهربونه من.
بسم الله الرحمن الرحیم