راستش نمیخوام فضای وبلاگم مسموم بشه اما باید با یکی حرف بزنم. بغض بدی چسبیده بیخ گلوم. طوری که دلم میخواد گردنم رو فشار بدم تا از دستش راحت بشم.

اگه یادتون باشه حدودا دو سال پیش سر یه موضوع بسیار مسخره با زن بابام حرفم شد. طوری که توی خونه راهش ندادم و اونم مجبور شده بود شب بره خونه ی عمه ام بخوابه. خلاصه از اون زمان من تصمیم گرفتم با کار این بشر کاری نداشته باشم. بزرگترین لطف رو در حقش کردم چون هر کسی دیگه بود با کارایی که اون کرد خیلی بلاها سرش می اورد اما من خودم رو زدم به بیخیالی.

با کارش کاری نداشتم و به داداشهامم میگفتم فرض کنید توی خونه نیست. به حرفاش اهمیت ندید. این یه ذره عقده ای هست و دهنشم بی چاک باهاش دهن به دهن نشین. شخصیت ما خیلی بالاتر از این حرفاست که بخوایم با این ادم دهن به دهن بشیم.

این تصمیم هم از زمانی گرفتیم که دیدیم داره به ما بی احترامی میکنه. مثلا از بیرون می اومد سلام نمیکرد. یا اگه ما سلام میکردیم جواب نمیداد. خوب ما هم شدیم یکی مثل خودش( طبق قانونی که با هر کسی باید عین خودش رفتار کرد). نه سلام میکردیم و نه اون سلام میکرد. گفتگوی ما هم ختم شد به دو سه کلمه به زور. من همیشه توی اتاقم هستم یعنی اصلا باهاش رو درو هم نمیشدم. درسته جسته و گریخته زرهایی میزد که به گوشم میرسید. یا به داداش کوچیکه چیزی میگفت که میریخت من و بهم ولی سکوت کردم. چون با خودم گفتم من تا چند وقت دیگه بیشتر توی خونه ی پدریم نیستم. بزار داداشهام یاد بگیرن خودشون از حقشون دفاع کنن و جوابش رو بدن.

کار رو به جایی رسوند که از داداش کوچیکه دو سه تا لگد جانانه هم خورد. کار به جایی رسید که داداش بزرگه دیگه اسمش رو نمیاورد. به اینجا که بابام کاری رو کرد که نباید میکرد. اون هم چندین بار. توی مسافرت شیراز. توی مسافرت مشهد اصفهان و از همه مهمتر توی کربلا.

مهمترین مشکل این بشر ما بچه ها هستیم. من و داداشهام. بابام به شدت به ما 3 تا وابسته است. حتی دختر این خانوم رو  هم خیلی دوست داره. ما هم خواهر ناتنی مون رو دوست داریم و باهاش خیلی خوبیم. دیشب دوباره دعوایی توی خونه راه افتاد که من تا به حال ندیده بودم. داداشها تجربه این صحنه رو داشتن. گفتم که توی مسافرتهایی که رفتن با هم دیده بودن. به شدت بد مسافرت هست و به شدت کوته بین.

سر یه موضوع مسخره که چرا ما کاری رو کردیم که اون در نظر داشته انجام بده. اخرشم حرفی رو زد به بابام که بابام عین گوله اتیش شد. منه خر هم رفتم ازش دفاع کنم. نزارم کتک بخوره. دیدنه بابای مهربونی که همه به مهربونی و قیافه ی مظلومش میشناسن توی اون حالت داشت دیوونم میکرد. ولی بی شخصیت هر چی از دهنش در اومد به من گفت. من رفتم نجاتش بدم. رفتم که نزارم اتفاقی بیافته. ولی نزاشت کمکش کنم. با حرفاش اتیشم زد. به بابام و داداشهام توهین کرد. هر چی از دهنش در اومد گفت. به بابام گفت یه کاری میکنم از هم جدا بشن. یه کاری میکنم همتون از هم جدا بشین. به من گفت سگ نجسه کافر. منم داغ کردم. به بابام گفتم اون به درک اصلا بره بخوابه تو قبرستون. تو برای ما مهمی ما فقط تورو داریم. داری به خاطر یه ادم بی ارزش خودت رو از بین میبری( بابام قلبش ناراحت هست) گفتم تو نباشی ما هم نیستیم. اون عوضی هم گفت ایشالله نباشید. منم قاطی کردم گفتم مثل سگ کتک بخور. حقته. نوش جونت. دلم خنک شد. نزاشتم داداش بزرگه بره نجاتش بده. ( البته داداشم میگفت ببین صد دفعه بهت گفتم این همچی ادمیه هی تو گفتی ولش کنید) داداش کوچیکه شوکه شده بود و از همه بدتر دخترش گریه میکرد. ارومش کردم.

انقد بی شعور هست که هر چی از دهنش در اومد به بابام گفت. گفت که من زورم میاد اینا تو این خونه ان. بابام گفت غلط میکنی زورت بیان. بهت گفته بودم اینجا ماله بچه هامه. گفت من راضی نیستم. بابام گفت بدبخت اونا باید راضی باشن تو داری رو فرش اونا نماز میخونی.

دوباره گفت همشون بمیرن. بابام قاطی کرد. کتکش زد. من گریه میکردم. داداش بزرگه رفته بود نجاتش بده که از بابام کتک خورده بود و بابام بهش گفته بود تو دخالت نکن. در قفل شد. کتک خورد. جیغ زد. خدا رو صدا زد.

ولی نرفتم کمکش. دلم خون بود. سر یه چیز مزخرف دوباره بحث راه انداخت.

سر اینکه چرا ما بدون اجازه اون توی خونه ی بابام هر چی دوست داریم میپزیمو میخوریم. سر اینکه چرا منه شوهر دار اطلاع نمیدم کجا میرم.

هر چی از دهنش چیزایی که لایق خودش و خانواده ی دهاتی تازه به دوران رسیدشه به ما نسبت داد. بابام خوب حقش رو گذاشت کف دستش.

عوضی به بابام میگه دخترت نماز نمیخونه. نجسه. بابامم بهش گفت اگه نماز نمیخونه بدون اجازه شوهرش هیچ جا نمیره. بدون اجازه من که باباشم از خونه نمیره بیرون. اما تو تا 12 شب معلوم نیست کجا میری. اگه نماز نمیخونه دزد نیست.

راستش یه مدت بود از توی جیب بابام پول کم میشد. بابام از همه ما پرسید. داداش بزرگه و کوچیکه که از بابا پول هفتگی میگیرن. منم که همسری بهم میده. وقتی هم بابام از اون پرسیده بود برگشته بود گفته بود بچه هات بر میدارن نمیگن که بندازن گردن من.

بابام هم یه بار برای اینکه ببینه کی اینکارو میکنه یه مقدار پول رو میزاره توی کیف دستی چرمش که رمزیه. شب که میاد میبینه در کیف تا شده. نتونسته بوده رمز و باز کنه. من تهران بودم. داداشها هم از صبح رفته بودن خونه خاله ام . خلاصه دزد خونه معلوم شد. اونوقت میخواسته بندازه گردن ما.

اون ادم فکر میکنه دین خدا فقط اینه که قران بگیری دستت و وایسی جلو خدا دو لا و راست شی. نمیدونه همون خدا گفته به بچه ات درست بگو/ خود پیغمبر گفته به دختری که اسمش فاطمه است نباید چیزی بگی. اونوقت اون به بچه ی خودش میگه خفه شو. خفه ات میکنم. برو بمیر. برو گمشو


دیشب بابام حالش خوش نبود. دیشب دوباره شوهر عمه ام اومد. انقد این بشر عوضی هست که برگشته میگه دخترش وقتی منو داشته میزده برگشته گفته بزنش دلم خنک شد. منم گفتم چرا نمیگی چی گفتی که من اینطوری گفتم.

شوهر عمه ام بهش میگه اشتباه از تو بوده تو نباید تا 12 شب میرفتی خونه ی کسی که مرد غریبه توش هست. نباید میرفتی خونه ی فامیلی که شوهرت بهت گفته ادمهای درستی نیستن. نباید پول برمیداشتی. نباید نباید. اخرشم برگشته میگه تقصیر بچه هاشه. تقصیر دخترشه. ایشالله زندگیش بریزه بهم.

بابام بهش میگه من از اول بهت گفتم فقط برای پسر کوچیکم مادری کن تو برای بچه خودت مادری نمیکنی. باید بچه ات از گریه کبود بشه اونوقت تو میشینی فیلم میبینی. بهت گفتم به بچه هام کاری نداشته باش. اونا دلشون غم داره. مادر ندارن. تو برعکس هی نمک میپاشی رو زخمشون.

میگه من گفتم هواست به پسر کوچیکم باشه کی بهش دیکته گفتی؟ توی این 5 سال که اومدی کی بهش دیکته گفتی. کی پاشدی بهش صبحونه بدی که بره مدرسه. میگه به من ربطی نداره. بابامم بهش گفت منم نونه اضافی نداره بدم تو بخوری تا لنگ ظهر بخوابی. تو زورت میاد بچه خودت رو ببری مهد. یک تومن پوله مهد دادم بچه رو ساعت 10 میبری ساعت 12 میاری. دو قدم بیشتر باهات فاصله نداره. معلوم نیست خودت چه غلطی میکنی.

برگشته میگه اره ماهوارهه خریدی برای سرگرمیشون. سرشون گرم بشه. شوهر عمه ام گفت بابا الان همه ماهواره دارن این چه حرفیه. جالا چون میشینن پای ماهواره شدن کافر. منم از توی اتاقم بلند گفتم اره وقتایی هم که ما نیستیم خودش میشینه شبکه ها رو بالا پایین میکنه.

یه روز من کلاس بودم اومدم دیدم نیستن. رفتم تو اتاقم. برق خاموش بود نشستم پای کامپیوتر. خانوم از راه اومد شروع کرد کانالها رو بالا پایین کردن. ده دقیقه یک ربع بعدش یهو گوشی من زنگ خورد صداش پیچید. زود خاموش کرد اومد اینور. جلوی ما جانماز ابمیکشه و قران خونه اما ما که نیستیم اینطوریه. دستش رو شده عوضی. برگشته میگه دخترت مغرور و عوضیه. دخترت من و  ادم حساب نمیکنه. گفتم خوبه فهمیدی پس که جلو چشمم من کمتر از کلفت نیستی. برگشته میگه میرن بیرون به من نمیگن. میرن بیرون غذا میخورن به من نمیگن. بابامم گفت اجازشون دسته منه به تو ربطی نداره. درصورتی همیشه همسری میاد میخوایم بیرون غذا بخوریم میخریم میاریم خونه که اونم بخوره که خانوم میگه نمیخورم. من غذا درست کنم نمیخوره. اون از خونه ی باباش چیزی بیاره ما بچه ها دست نمیزنیم. چون میگیم گشنه یه تیکه خوردنی خونه ی بابای اون نیستیم. شاید دادن برای دختر و نوه اشون. اما کافیه ما یه چیزی بخریم. تهشو در میاره اخرشم میندازه گردن داداش کوچیکم یا دخترش.  بحث خیلی خاله زنکی هست. میدونم اما باید بگمش تا راحت بشم

بچه ها پر از بغضم پر از گریه ام. همش میگم کاش میرفتم نمیزاشتم کتک بخوره. کاش نجاتش میدادم اما یاد حرفاش که میافتم میگم به درک حقش بود.ادمی که به بابای من میگه ..کش حقشه. ادمی که به شوهر خودش این حرفو میزنه حقشه.

من عذاب وجدان دارم. من دارم از ناراحتی میمیرم. من اگه بابام نباشه میمیرم. من بدون داداشهام و بابامو شوهرم نمیتونم نفس بکشم.

همش فکرم مشغوله نکنه بره یه دعا بگیره که ما رو از بابام جدا کنه. نکنه بره یه دعا بگیره که من و همسری رو جدا کنه. خدایااااااااا من چیکارررررررر کنم. ازش متنفرم. حالم ازش بهم میخوره.


دیشب گفت یه مریضی هم نمیگیرن زجر بکشن راحت شیم. برگشته میگه من خوشحالم که اینطوری میشه و از قدیم گفتن هر که در این بزم مقرب تراست جام بلا بیشترش میدهند. منم خوشحالم که موقعی که داشتم کتک میخوردم خدارو صدا میزدم ( یعنی ادم احمق تر از این بشر من ندیدم. خوشحاله که دهن کثیفش رو باز میکنه چرت و پرت میگه تا اونطوری بابام رو بریزه بهم و اونطوری خدا رو صدا کنه)

برگشته میگه من از هزارتا دانشگاه رفته با عقل و شعور ترم ( اره جان عمه اش با 5 کلاس سوادی که داره لابد) بعد میگه من شعورم از همه شما بیشتره

بابام میخندید میگفت اخه روانی این چرت و پرتایی که داری میگی چه ربطی داره. واسه چی اینارو میگی. من که میدونم کی بودی و کی هستی. من که میدونم چرا تو خونه بابات موندی. من خر شدم فکر کردم اهل خدا و پیغمبری اخلاق ادمیزاد داری نگو انقد عوضی هستی که اینا سرت نمیشه. الان میفهمم چرا تو خونه بابات مونده بودی.

بچه ها فراموش کردنش برام سخته. تا وقتی مامانم بود تو خونه ی ما دعوا نبود. صدای بلند نبود. فحش نبود. حرفای رکیک و زشت نبود اما این زنک همرو با خودش اورده تو خونمون. خونمون رو کثیف کرده. بابام بهش گفت دلم به حال پدر و مادر پیرت میسوزه. وگرنه صد دفعه تا الان فرستاده بودمت خونه بابات. دلم نمیخواد با این اخلاق مزخررفت بشی ایینه دق اون بیچاره ها

فکر کن انقد مریضه که از خداشه اینطوری کنه. امروزم یعنی همین الان انقد بچه اش رو کتک زد. انقد اون گریه کرد. بابام بفهمه دست رو دخترش بلند کرده اتیشش میزنه. اونم سه ساعت زرزر گریه کرد. خدایا این روانی رو شرش رو از خونه ما بکن و ببر. میترسم انقد بابام رو حرص بده که خدایی نکرده بلایی سر بابام بیاد

 برامون دعا کنید. خیلی به دعاهاتون احتیاج دارم