199:چهارشنبه سوری

باز هم آخر سال شدو و اخرین چهارشنبه ی سال.

امشب شب چهارشنبه سوریه.

پارسال رو خونه ی پدرشوهری بودیم. خوش گذشت اتیش روشن کردیمو و یه باکس کامله کپسولی رو فرستادیم هوا.

امسال اما همسری اینجاست. همین الان رسید.

دلم میخواد برم فشارش بدم اما انقد خسته است که خوابش برده. دلم نمیاد بیدارش کنم و حداقل تا ساعت هشت و نیم که قراره مونه راحت میخوابه.

قراره بریم با بروبچ بیرون. امسال تجهیزاتمون کاملتره. فقط دوتا باکس کپسولی و یک باکس بمبو و سوپر بمب داریم و منور و ... هم بماند که چقد زیاده.

راستش پارسال از داداشام دور بودم و دلم هزار راه میرفت که الان کجان نکنه اتفاق بدی بیافته اما امسال خودم هم هستم و خیالم هم بابت همسری راحته چون پیشه خودمه و نزدیکمه.

بقیه برنامه هنوز مشخص نیست اما به احتمال زیاد بعدش میریم شام بیرونو برمیگردیم خونه و مطمئنا از خستگی شهید خواهیم شد.

 

2. خونه تکونی تموم شد. یعنی امسال من بودمو داداشی بزرگه.

زن بابایه عوضی هیچکاری نکرد و حتی کمکم نکرد ناهار هم نمیپخت. فقط انقد سیاست داره که تا بابام میاد سری میدوه میره توی اشپزخونه که یعنی من داشتم اینجارو تمیز میکردم.

گردنم درد میکنه نمیخواستم امسال شروع کنم به خونه تکونی اخه این چهارسالی که این اومده هیچ کمکی بهمون نکرده. میخواستم یه تکونی به ... مبارکش بده و بجنبه اما انگار نه انگار. منم که وسواس. ترجیح دادم خودم شروع کنم به تمیز کاری.

 

3. برایه همسری یه تی شرت خوشگل خریدم که هنوز بهش ندادم. خدا کنه خوشش بیاد.

 

4. امیدوارم امشب به همه خوش بگذره و اتفاق بدی برای کسی نیافته. می سپارمتون به خدا دوست جونا



بعدا نوشت: پست بالا برای دیشب بود که یادم رفت از ثبت موقت درش بیارم. رفتیم و خوش گذروندیم و خداروشکر سالم برگشتیم اما نمیدونید که چندتا جوون بودن وسط بیابون که چه عرض کنم تویه منطقه نیمه مسکونی اتیش روشن کرده بودن و انواعو اقسام بمب و نارنجک داشتن. تازه به قوله همسری بمب هس.ته .ای هم سفارش داده بودیم برامون بیارن که نرسید دستمون.

یعنی اینقد جیغو ویق کردیم و خندیدیم و خوش گذروندیم که همش دلم میخواد دیشب دوباره تکرار شه.

جالبیشم این بود که دیشب آخر شب یک عدد پراید نوک مدادی در سطح شهر در حاله تردد بود و سیگارت مینداخت تویه خیابون.

من نمیدونم ملت اخه این همه بی فرهنگ. ساعته یکه نصفه شب، سیگارت میندازین؟؟؟ خجالت نمیکشن که. تازه رانندشونو ندیدین. می خندیدیو و مسخره بازی در میاورد. خجالت اوره خجالت. :D

198: مهمونی و اومدن بابا اینا

پنج شنبه اون هفته بود که با همسری رفتیم بیرون و اکثر کارهای مهمونی رو انجام دادیم.

جمعه صبح ساعت 9 وقتی داشتیم صبحونه میخوردیم یهویی تصمیم گرفتیم بریم یه مسافرت یک روزه اما کسیو نداشتیم که باهامون پایه شه.

جرقه ی مریم دختر خاله ی بابا و همسرش آقا رامین تویه ذهنه همسری خورد و این شد که باهاشون تماس گرفتیم و قرار رو برای صبح شنبه فیکس کردیم.

خوشحال بودیم و تند تند بقیه کارهارو انجام دادیم تا تویه مسافرت استرس نداشته باشیم.

صبح شنبه ساعت 10 مریم اینارو سوار کردیم و تا ساعت یازده بقیه خریدهارو انجام دادیمو و راه افتادیم.

مقصد مورد نظرچش.مه ع.لی دام.غان بودش. حدودا 80 کیلومتر رفتیم و رسیدیم( البته من رانندگی میکردم اونا تخمه و هله هوله میخوردن)

اولش با هم یخ بودیم. اخه اولین تجربه مسافرتمون بود که با هم بودیم.

رسیدیم و ناهار خوردیم خورشت کرفس رو من پخته بودم و پلو رو مریم. خوشمزه شده بود. سر ناهار بیشتر و بیشتر گفتیمو خندیدیم.

بعدشم که یه استراحت کوچیک و راه افتادیم بریم بگردیم.

همسری و رامین بلاخره با هم مچ شدن و راه افتادن و سر به سر من و مریم میزاشتن و میخندیدیم.

شبش هم کنار آتیشی که همسریا روشن کرده بودن نشستیمو و چایی دودی خوردیمو و قلیونی زدیمو و کبابی خوردیم.

تا ساعت 1 بیدار مونده بودیم که بلاخره تصمیم گرفتیم بخوابیم.

صبح ساعت 7 منو همسری بیدار شدیم و با کمک هم ظرفارو شستیمو و اون دو تا تنبلم بیدار کردیم و 8:30 راه افتادیم.

رفتیم س.د د.ام.غان. کنار اب عکس انداختیم و کلی خارو خسه بیابونو اتیش زدن( همسریها) به زور سوار ماشینشون کردیم اگه بیشتر میموندیم تمام بیابونو به آتیش می کشیدن. رفتیم تویه شهر و پسته ی معروف دا.مغ.انو خریدیم و با اون لباسای پر از عطر دود تویه بازارش گشتیم ( خیلی کوچیکه بازارش) بعدشم که رفتیم پیر علمدار و مسجد تاریخانه.

خیلی قشنگ و قدیمی بودن کلی عکس انداختیم که عکسای منو و همسری همشو کج و در حال کشتی گرفتن با هم بودیم.

عصر یکشنبه ساعت 3 هم رسیدیم خونه . شب شام رفتیم خونه ی خاله و خورشت سیب آلبالویه معروف شاه.رو.دی خوردیم.

از دوشنبه صبح هم همش دوییدیمو به کارها رسیدیم.

ظهر سه شنبه ساعت 1 مادرشوهری و ... رسیدن. ساعت 2:30 هم بابا اینا.

5:30 استقبال بود و بعدشم که مهمونی.

اینقد از صبح سه شنبه خسته شده بودم که وقتی رسیدم تویه اتاقم خوابم برده بود و حتی چند باری هم که همسری صدام زده بیدار نشدم. اینطوری که صبح ساعت 5 از شدت کمر درد بیدار شدمو دیدم با مانتو شلوار خوابیدم و خاله پری هم تشریفشون رو اوردن. فک کن اینقد خسته بودم که متوجه نشدم.

چهارشنبه هم ناهار رفتیم خانوادگی باغ و پنج شنبه هم همسری اینا رفتن.

همین اینا رو نوشتم که ثبت بشه.

برم به کارهام برسم. فعلا.

197: سورپرایز

زنگ زدم دفتر. منشیش برداشته. میگم با اقای ... کار دارم میگه امروز نیومده اما داداشش هست. گوشی رو میده دسته برادر شوهری.

سلام و علیک میکنم میگم زنگ زدم همسری جواب نداده زنگ زدم دفتر کارش داشتم.

میگه امروز اصلا نیومده.

میگم وا چرا؟ به من گفته میرم دفتر.

میگه والله گفته چون میخوام برم ... امروز نمیام دفتر.

میگم اشتباه نمیکنید. به من گفته جمعه میاد.

میگه نمیدونم والله. شاید من بد متوجه شدم.

 

ساعت 1

زنگ زدم بهش میگم کجایی.

میگه تو راهم دارم میرم سر کار.

میگم باشه مراقب باش.

اس ام اس میزنم که امروز زنگ زدم دفتر. گفتم که بهت بگم بعدا اگه شنیدی برات سوتفاهمی پیش نیاد.

میگم باهات کار داشتم. برادر شوهری گفت نیستی.

میگه اره. کارم تموم شد زود راه افتادم برم به بقیه کارام برسم.

میگه ولی گفته امروز دفتر نیومدی.

میگه اره راستشو بخوای مغازه کار داشتم دفتر نرفتم.

میگه برادر شوهری بهت نگفت که کجام؟

میگم چرا گفت. اما من گفتم اشتباه میکنید همسری گفته جمعه میاد.

میگه اره کار دارم فعلا بعدا در موردش حرف میزنیم.

 

نیم ساعت بعد

خواهر شوهری زنگ زده

میگه این شارژ خط به خط ایرانسلو بلدی؟

میگم نه چه طور؟

میگه اخه شارژ میخواستم. دندووونه گفته از دردووونه بپرس بهت میگه.

میگه آره داشته میرفته سر کار نشد بهش بگم برام شارژ بخره. اخه یه کاره فورس ماجور!!!! برای خاله پیش اومد که دندووونه رفت کمکش.

میگم باشه کی میاید حالا؟

میگه احتمالا شنبه یا جمعه. بس که این شوهرت میگه کی بریم کی بریم زودتر میایم.

میگم اره زودتر بیاید خوش میگذره.

میگه باشه الانم این شوهرت ساکاشو بسته اماده گذاشته که ایشالله جمعه اینا راه بیافتیم.

میگم باشه زودتر بیا

 

ساعت 3 اس ام اس دادم بهش.

من توهم زدم که تو داری میای. بگو جونه دردووونه تو راه نیستی

میگه چرا قسم بخورم

میگم قسم بخور من خیالم راحت شه برم به کارام برسم.

میگه جونه دردووونه

میگم نه بگو جونه دردووونه تو راه نیستم.

میگه اه بازم گیر دادی

میگم خیله خوب نگو خدافظ

 

ساعت 5

رفتم خیابون بقیه کارامو انجام میدم.

دختر عمرو میرسونم دانشگاه و میرم پرو مانتوم.

 

ساعت 6

اس ام اس داده

خاله این  رمز فلان رو من ندارم برام بفرست

اس ام اس زدم اشتباه فرستادی

میگه ببخشید هواسم نبود کجایی ؟

میگم خیاطی الانم دارم میرم جواب ازمایشای بابارو بگیرم

میگه باشه مراقب باش

میگم چشم

 

ده دقیقه بعد؟

میگه کی میری خونه؟

میگم نمیدونم. اما 7:30 به بعد اخه به دختر عمه قول دادم برم دنبالش.

میگه تا 7:30 آزمایشگاهی؟

میگم نه کار دارم که تا اون موقع انجام میدم با دختر عمه میریم خونه

میگه باشه.

 

10 دقیقه بعد

میگه مامانبزرگم کارت داره. سریع برو خونه بهت زنگ بزنه

میگم دارم میرم از آزمایشگاه بیرون

میگه سریع برو خونه

میگم باشه

 

2 دقیقه بعد

زنگ زده میگه کجایی؟

میگم تو ماشین دارم میرم سمته خونه

میگه بدو مامانبزرگ اینا میخوان برن بیرون باهات کار دارن .

میگم باشه چند دقیقه دیگه میرسم.

 

وسط راه یادم افتاده بابا جون اینا که باهام کار دارن چرا زنگ نزدن به موبایلم؟

با خودم میگم اشکال نداره میرم خونه تا 7:30 بشه برم دنباله دختر عمه

 

رسیدم خونه تویه حیاط بهش زنگ زدم که من رسیدم به مامانبزرگ بگو زنگ بزنه

میگه باشه

رسیدم تویه خونه ایفون زنگ خورد

برداشتم میگم کیه؟

جواب نمیاد

تویه تصویرم هیچی معلوم نیست

ایفونو گذاشتم دوباره زنگ خورد

میگم بعله؟

میگه درو باز کن

میگم شما

بازم هیچی نمیگه.

ترس برم داشت گفتم نکنه کسی منتظر بوده برسم خونه؟ منم که تنهام. سریع در ورودیو از داخل قفل زدم که دوباره ایفون زنگ خورد

میگم بعله؟

میگه نذری اوردم.

میگم نمیخوایم مرسی.

میگه نذریه

ایفونو میزارم زنگ میزنم به گوشیه عمه. چون خونشون نزدیکه میخوام بگم بیاد ببینه کی پشته دره.

گوشیه عمه اشغاله . گریه ام گرفته.

دوباره ایفون زنگ میخوره اینبار بر نمیدارم زنگ میزنم همسری  با گریه میگم

یکی پشته دره میگم کیه جواب نمیده.

میگه باز کن منم.

درو با ترس باز میکنم و میرم روی ایوون.

میبینم با لبخند رویه لب وارد میشه و میگه ترسیدی؟؟؟؟

اشکام گوله گوله میاد

میاد بغ.لم میکنه میگه سورپرایز

بغض دارم و گریه ایم. اشکامو پاک میکنه و بغ.لم میکنه.

میگه گریه نکن دیگه

میگم ترسیدم

میخنده میگه من فک میکردم در بزنم اذیتت کنم مثله شیر درو باز میکنی میای جلو در.

میگم خله من تویه خونه به این گندگی تنهام. چه طوری جرات کنم درو برای کسی که نمیشناسم باز کنم.

هفت هشت تا گازه مشتی ازش میگیرم و از دلم در میاد

 

و اینطوری شد که الان همسری بعد از خوردن پلو و کباب دست پخت بانویه کدبانوی خود. وسط پذیرایی خوابیده

 

پ.ن: با اینکه به شدت ترسیده بودم اما خوشحالم که اومد پیشم. دیگه تنها نیستم.

پ.ن2: تلافیشو سرت در میارم همسری

بعدا نوشت: لنای عزیز نظرات رو پاک کردم. و ادرست رو ندارم. لطفا برام بزارش. مرسی عزیزم

196: این چند روز

بابا اینا شنبه شب در یک اقدام غافلگیرانه رفتن کربلا. امروزم مراسم آش پشت پا پزون داشتیم. که همه کارشو خودم انجام دادم فقط یک عده مف...خور تشریف آوردن زحمت خوردنشو کشیدن. البته کارهارو با هم تقسیم کرده بودیم اینطوری که من سبزی پاک کردم؛ خورد کردم؛ شستم. حبوبات رو پاک کرده و پختم. به مقدار بسیار زیاد پیاز سرخ کردم و آش رو  آماده کردم اونا اومدن خوردن. اونا خوردن و من ظرفارو شستم. اونا ریختنو پاشیدن من جارو برقی کشیدم. اونا رفتن و من از خستگی شهید شدم.

 

2. سه شبه که من نخوابیدم. اخه من جایه خوابم عوض بشه خوابم نمیبره و از اونجا که کراهت( !!!!!!!) داره بنده خونمون تنها بخوابم به زور مجبورم شب رو خونه ی عمه یا خونه ی مامانبزرگم سر کنم که اینطوریه که من دارم از خستگی میمیرم اما خوابم نمیبره و همین دیگه.

موندم این کراهته تنها بودن روزها مشکل ایجاد نمیکنه؟؟؟؟ فقط شبها کراهت داره من تنها باشم؟؟؟؟

 

3. به یه دوست صمیمی که از اول دبیرستان باهاش دوستید و سر عروسی و زایمانش باهاش بودین وقتی بهتون زنگ میزنه و میگه به سلامتی بابا اینات رفتن؟

میگم بعله پریشب رفتن.

میگه اِ چه خوب. تو کی میتونی بیای خونه ی من؟

میگم برنامه ریزی میکنم یه روز ایشالله میام.

میگه یه طور برنامه ریزی کن که از صبح تا شب بیای تویه خونه تکونیم کمکم کنی. اخه تو خیلی خوب تمیز کاری انجام میدی.

چی میتونی بگی غیر از اینکه :  والله تا اونجا که یادمه مامانم وصیت نکرده بود که برم خونه ی بقیه کلفتی!!!

از دستش خیلی ناراحت شدم نباید اینطوری بهم میگفت. تازه من که همیشه کمکش بودم اما اون تویه این موقعیت به جایه اینکه حداقل تعارف بزنه که بیاد کمکم. میخواد که برم خونه تکونیشو انجام بدم.

 

4. به خودم قول داده بودم برایه ازمون ارشد بخونم. کم خوندم و اصلا از خودم راضی نیستم. کاش بشه بیشتر بخونم. خدایا مددی.  

 

5. فردا از خرید که بیام میخوام شیرینی بپزم. اینقد خوبه تویه خونه تنهام همه کارامو خودم انجام میدم. ساکته. کسی نیست رویه اعصابم اسکی بازی کنه. کلا خوشحالم.

 

6. همسری میگه جمعه میاد بعد میگه یکشنبه میاد.( بابا اینام سه شنبه میان) نمیدونم چی بگم. کار داره از اونورم من دلم نمیخواد به بقیه رو بندازم که باهام بیان میدون بار برای خرید میوه. مخصوصا اینکه به گوشم رسیده: فلانی دوماد داشته که پشتش بهش گرم بوده و دخترشو گذاشته رفته کربلا.

تا وقتی دومادش هست که بقیه نباید کاری کنن ( منظور اینکه دوماد که هست بقیه نباید برن خرید و اینا)

بیخیال مهم نیست.

 

7. فردا میرم برای سفارش شیرینی و کارت. باید چند کیلویی هم گوشت بخرم کاری که تا حالا انجام ندادم. نون هم نداریم باید نونوایی هم برم که اینم تا حالا تجربه نکردم. باید چند کیلویی هم میوه بخرم که یخچال از زور خالی بودن کپک نزنه. از اونورم برم پرو مانتوم. طرحش رو خودم کشیدم خداکنه خوب بشه.

از اونورم برم خرید روغن و ظرف یکبار مصرفو اینا.

بعدشم که بیام شیرینی پزون راه بندازم.

 

8. دعا کنید همه چی به بهترین شکل برگزار بشه. نمیخوام حالا که باباهه بهم اعتماد کرده و همه کاراشو سپرده دستم کاری رو اشتباهو خراب انجام بدم. میخوام از این امتحانه سخت سربلند بیام بیرون.

 

9. فردا میخوام کتابهای دروس عمومیم و یکسری از تخصصی هام که منابع ارشد نیستن رو ببرم بدم به این کتابفروشی های دست دومی. به درد من که نمیخورن اما نکته هایی که نوشتم نمونه سوالات و خلاصه هایی که از هر فصل در آوردم شاید به درد کسی بخوره! خوشحالم. چون وقتی هم کنکور قبول شدم دو تا کارتون گنده کتاب های کنکور عل.وی و قلم .چی و گا.ج داشتم که اونا رو بردم اهدا کردم به یه مدرسه ی بزرگ.

10. کاش همسری زودتر بیاد.  براش سورپریز دارم.

195: روز میلاد تو

همش دارم فکر میکنم چی بنویسم و چه طوری کلمات رو کنار هم بنشونم تا بتونن حق مهربونی ها و  خوبی هایه تورو ادا کنه.

هر کاری میکنم به این نتیجه میرسم که کلمات نمیتونن بگن چقد مهربونی و چقد روح بزرگی داری و چقد مردی.

میخوام از خوبی هات بنویسم اما انگار کلمات خم میشن زیر بار خوبی های تو

زیر بار عشق تو

انگار فقط و فقط باید خوشحالی خودمو از داشتنت فریاد بزنم

انگار فقط باید حسم رو، عشقم رو تویه روز تولدت داد بزنم.

باید خوشحالیمو از داشتنت ابراز کنم اما چه طوری؟

چه طوری بگم اگه نداشتمت نمیتونستم خیلی چیزها رو تحمل کنم؟

اگه نداشتمت نمیتونستم انقد راحت به همه چیز برسم؟

اصلا اگه نداشتمت زندگی برام معنا نداشت، زندگیه من!

خوشحالم چون دوباره روز تو رسید. روز تویی که وقتی رفتی کلاس اول من دو ماهه بودم.  

روزی تویی که بهم آرامش دادی. همه ی آرامشم تویه زندگیم از وجود پر از خوبیه توست عزیزم

تویی که دستات، لب.هات، آغوش گرمت و از همه مهمتر وجود نازنینت بهم آرامش میده.

 

ازت ممنونم به خاطر همه ی همراهی هات، همه ی انرژی ها و همه ی پشتیبانی هات.

امروز نه روز تولدت تو بلکه روز آغاز خوشبختی منه! آغاز روزهای پر از شادی و خوشحالی برای من! اغاز روزهای پر از رنگ شاد و پر از شیرینی با تو بودن! هر روزم با تو روز خوشبختی ست.

.

همسرم، همنفسم، همرازم، همدلم، همبسترم، همراهم، روز تولدت رو از صمیم قلبم با همه ی وجودم  بهت تبریک میگم.

ازت ممنونم که ماله من شدی! ماهیه قرمز کوچولوی دلم

 

پ.ن: اگه تو نبودی مطمئن باش زندگی من اصلا معنی نداشت. اگه تو نبودی نمیدونم چه طوری باید زندگی میکردم. اصلا مگه میشه بدون تو زندگی کرد؟؟؟؟

پ.ن2: ببخشید که نشد پیشت باشم و بو.سه بارونت کنم.

194: خواب آشفته

دیشب یه خواب بد دیدم.

یه خواب که هنوزم کسلم کرده

احساس میکردم تویه خونه خودمونیم. اما برام غریبه بود. نمیدونم چی شد که با همسری دعوام شد و از خونه زدم بیرون. گریه میکردمو تویه راه لباسامو می پوشیدم( فک کن!)

با گریه راه میرفتمو رفتم یه گوشه تویه خیابون نشستم.

چند دقیقه بعد همسری رو دیدم. اما اون منو نمیدید. میدیدم که داره دنبالم میگرده اما گریه میکردم و نمیخواستم بهش بگم کجام. نمیدونم چه طوری یهویی مامانم اومد و باهام حرف زد و هی میگفت غصه نخور درست میشه. غصه نخور حل میشه. غصه نخور میگذره.

بعدشم که همسری پیدام کرد محکم بغ.لم کرده بود ولی من مشت میزدم رویه سینشو با گریه یه چیزایی بهش میگفتم اما اون محکم بغ.لم کرده بودو و باهام گریه میکردو ارومم کردو برم گردوند خونمون. کلی بو.سم کرد که از خواب بیدار شدم. بالشتم خیس بود.

دفعه اول نیست که تویه خواب گریه میکردم اما دیدنه گریه همسری بدجور کسلم کرده و اعصابم رو ریخته بهم. شاید چون تویه واقعیت تا به حال دعوایه به این شدت نداشتیم بیشتر داره بهم فشار میاره که چی شد اصلا من این خوابو دیدم. همش میخوام خوابه یادم بره اما بدتر میاد جلویه چشمام رژه میره. دلم آتیش میگیره وقتی یاده صورت اشکیه همسری می افتم. بدتر از همه دیدن مامانم تویه خواب دوباره دل تنگم کرده.

همین دیگه خواستم بگم کم اعصاب خوردی داشتم این چند روز خواب دیشبم شد قوز( غوز؟ ) بالا قوز.