198: مهمونی و اومدن بابا اینا
پنج شنبه اون هفته بود که با همسری رفتیم بیرون و اکثر کارهای مهمونی رو انجام دادیم.
جمعه صبح ساعت 9 وقتی داشتیم صبحونه میخوردیم یهویی تصمیم گرفتیم بریم یه مسافرت یک روزه اما کسیو نداشتیم که باهامون پایه شه.
جرقه ی مریم دختر خاله ی بابا و همسرش آقا رامین تویه ذهنه همسری خورد و این شد که باهاشون تماس گرفتیم و قرار رو برای صبح شنبه فیکس کردیم.
خوشحال بودیم و تند تند بقیه کارهارو انجام دادیم تا تویه مسافرت استرس نداشته باشیم.
صبح شنبه ساعت 10 مریم اینارو سوار کردیم و تا ساعت یازده بقیه خریدهارو انجام دادیمو و راه افتادیم.
مقصد مورد نظرچش.مه ع.لی دام.غان بودش. حدودا 80 کیلومتر رفتیم و رسیدیم( البته من رانندگی میکردم اونا تخمه و هله هوله میخوردن)
اولش با هم یخ بودیم. اخه اولین تجربه مسافرتمون بود که با هم بودیم.
رسیدیم و ناهار خوردیم خورشت کرفس رو من پخته بودم و پلو رو مریم. خوشمزه شده بود. سر ناهار بیشتر و بیشتر گفتیمو خندیدیم.
بعدشم که یه استراحت کوچیک و راه افتادیم بریم بگردیم.
همسری و رامین بلاخره با هم مچ شدن و راه افتادن و سر به سر من و مریم میزاشتن و میخندیدیم.
شبش هم کنار آتیشی که همسریا روشن کرده بودن نشستیمو و چایی دودی خوردیمو و قلیونی زدیمو و کبابی خوردیم.
تا ساعت 1 بیدار مونده بودیم که بلاخره تصمیم گرفتیم بخوابیم.
صبح ساعت 7 منو همسری بیدار شدیم و با کمک هم ظرفارو شستیمو و اون دو تا تنبلم بیدار کردیم و 8:30 راه افتادیم.
رفتیم س.د د.ام.غان. کنار اب عکس انداختیم و کلی خارو خسه بیابونو اتیش زدن( همسریها) به زور سوار ماشینشون کردیم اگه بیشتر میموندیم تمام بیابونو به آتیش می کشیدن. رفتیم تویه شهر و پسته ی معروف دا.مغ.انو خریدیم و با اون لباسای پر از عطر دود تویه بازارش گشتیم ( خیلی کوچیکه بازارش) بعدشم که رفتیم پیر علمدار و مسجد تاریخانه.
خیلی قشنگ و قدیمی بودن کلی عکس انداختیم که عکسای منو و همسری همشو کج و در حال کشتی گرفتن با هم بودیم.
عصر یکشنبه ساعت 3 هم رسیدیم خونه . شب شام رفتیم خونه ی خاله و خورشت سیب آلبالویه معروف شاه.رو.دی خوردیم.
از دوشنبه صبح هم همش دوییدیمو به کارها رسیدیم.
ظهر سه شنبه ساعت 1 مادرشوهری و ... رسیدن. ساعت 2:30 هم بابا اینا.
5:30 استقبال بود و بعدشم که مهمونی.
اینقد از صبح سه شنبه خسته شده بودم که وقتی رسیدم تویه اتاقم خوابم برده بود و حتی چند باری هم که همسری صدام زده بیدار نشدم. اینطوری که صبح ساعت 5 از شدت کمر درد بیدار شدمو دیدم با مانتو شلوار خوابیدم و خاله پری هم تشریفشون رو اوردن. فک کن اینقد خسته بودم که متوجه نشدم.
چهارشنبه هم ناهار رفتیم خانوادگی باغ و پنج شنبه هم همسری اینا رفتن.
همین اینا رو نوشتم که ثبت بشه.
برم به کارهام برسم. فعلا.
بسم الله الرحمن الرحیم