یادم نیست اینجا گفتم یا نه که الان حدودا سه هفته است که من شبها نمیخوابم. یعنی عین جغد تا صبح بیدارم و اگه هم بخوابم طوری نیست که خستگیم برطرف بشه و همه ی صداهای اطراف رو می شنوم. تا صبح ساعت 9 که همسری رو بیدار کنم بره دفتر همش تو جام وول میخورم بعد از بیدار کردن همسری تا 10:30 نهایتا تا 11 خوابم. بعدشم که دوباره تا شب بشه.

راستش بیشتر ترسم از خواب برمیگرده به کابوس هایی که میبینم. خسته شدم. هر شب کابوس هر شب وحشتناک. دیگه از خوابیدن میترسم شب که میشه غصه ام میگیره. دلم میخواد برگردم به اون زمان های خوش خوابیم. ولی نمیشه. از اون اتفاق مزخرف هم بدتر شدم. راستش دلم نمیخواد یادم بیاد حتی اگه حرفشم بیافته خودم رو میزنم به اون راه اما این خوابهای مسخره نمیدونم قرار تا کی ادامه داشته باشم. نمیدونم مقصرش کی هست دنبال مقصر هم نیستم فقط اینو میدونم بدجور ریخت من و بهم.


گفته بودم که کلاس تابلو فرش بافی میرم. خوب امتحان کتبیش رو قبول شدم. اونم با یه نمره خوب. درسته خوب نخونده بودم اما خوب شدم. امروز هم مرحله اول امتحان عملیش بود. شونه هام درد میکنه و کتفم زق زق (zogh zogh) ولی خوب فردا مرحله دوم هست. خداکنه نمره خوبی بگیرم و بتونم با سرفرازی مدرکش رو بگیرم. هر چند از اول مدرکش برام مهم نبود اما به تشویق بابا و همسری امتحانش رو دادم. بعد از امتحان هم ببینم کارم چه طوریه. میخوام یه طرح سفارش بدم و اولین کارم رو برای خونه ی مشترکمون ببافم. 

امروز انقد از دسته هم گروهیم قاطی کرده بودم که یه ذره دیگه با اعصابم بازی میکرد سیخ پود کش رو میکردم تو جیگرش خیال خودم رو راحت میکردم. از همه بدتر میدونی چیه اینکه چله کشی اون رو من دقیق و مرتب کشیدم اما ماله خودم یدونه کمه. انقد غصه خوردم ولی خوب کاریش نمیشه کرد. ایشالله که خیلی تاثیر نداشته باشه.

همین دیگه این خستگی بدجور بی حوصله ام کرده. برم تا با این پست مسخره با روح و روان شما هم بازی نکردم