طبق همه ی شب هایی که همسری توی اتوبوسه و داره میاد پیشم من بیدارم و شب زنده داری میکنم. حتی سورپرایز همسری رو گذاشتم الان بشینم کامل کنم و دوش و خوشگلاسیون رو هم انداختم برای ساعت 2 بامداد به بعد که وقتم بگذره!

باور کنید این مدت استرسم بیشتر شده. البته همون دیدار دلدار اونم بعد از 20 روز هم یک دلیل بزرگ برای استرس هستش

اوم راستش اتاقم رو تمیز کردم. مقداری هم گریه کردم. رفتم روی صندلی که کتابخونه ام رو تمیز کنم دستم خورد به عروسکهام و گله ی گوسفندهام پخش اتاق شدن و نشستم وسطشون و یه دل سیر گریه کردم البته بعدش سریع خودم رو جمع کردم و اتاقم رو مرتب کردم از کارهام همونایی مونده که گفتم.

توی این مدت مامانبزرگم ( مادری) یه انژیو گرافی قلب و یه بالن داشت که به شدت نگرانش بودیم و استرسش رو داشتیم که نشونه ی استرس و بی اعصابی امروز خودش رو نشون داد و فهمیدم دم ابروم ریخته. شوک شدم. اما زود فهمیدم و به فکر چاره افتادم. ایشالله که جواب میده!

همین الان همسری اس ام اس داد که اتوبوس خراب شده! منم نوشتم ای تو اون روحش. یعنی اون راننده فکر نمیکنه یه اقایی توی اتوبوس هست که خانومش منتظرشه! دلش باری بوس تن همسرش تنگ شده!! خدا من. اینم شد شانس


سورپرایز همسری رو عکسش رو میزارم ( کادوی دومین سالگرد عقدمون) البته اگه بزاره سورپرایز بشه بس که پرسید چی خریدی چی خریدی؟؟؟ حالا من خودم بدتر از اون فضولم اما همسری دیگه خیلی شنگول بود و هی پرسید تا گفتم. اما لو ندادم بقیه اش چیه! خدا کنه خوشش بیاد.

فعلا برم که سرم رو با یه چیز دیگه گرم کنم تا همسری بیاد

پ.ن: قرار با بابام حرف بزنیم و بریم برای رزور تالار! دعا کنید. محتاج دعاهاتون هستم


چهار صبح نوشت: دلم قیلی ویلی میره تا زودتر همسری برسه هم بابت دیدنش! هم بابت سلامت رسیدنش و هم بابت اون کیف خوشگلش که مطمئنم توش برام یه عالمه سورپرایز هست!!! همسری زودی بیا!!! من خواب به چشمام نمیاد تا برسی


دو سی دقیقه ظهر نوشت: همسری رسید. با یه گلدون کاکتوس خوشگل و یه بلوز کادوی مادرشوهری و یه دستگاه همزن برقی کادو خود همسری. من هم کادوی همری رو دادم. یه تابلو خوشنویسی شده از یه شعر قشنگ ! عکس میندازم و آپلود میکنم که ببینید

الان هم خوابیده. دیشب مجبور شده با یه اتوبوس دیگه بیاد که اون هم جا نداشته و هسرکم مجبور شده تا مقصد روی پله کنار راننده بشینه. عشق یعنی همین. وای که من چقد عاشقشم. حیف که خسته است وگرنه میرفتم باهاش کشتی میگرفتم تا صدای خنده هامون روحم رو زنده کنه